« أُحبُّکِ »
و لا اضعُ نقطهً فی آخرِ السطرِ
« دوستت دارم »
و پایان سطر نقطه ای نمی گذارم
صلی الله علیک یا ابا عبداله
« أُحبُّکِ »
و لا اضعُ نقطهً فی آخرِ السطرِ
« دوستت دارم »
و پایان سطر نقطه ای نمی گذارم
ابری بیار از دور _ پر باران _ پرستو جان!
عطری بیفشان بر حیاط خانه شب بو جان!
من میهمان دارم، مبادا خاک برخیزد
حالا که وقت آبرو داری ست جارو جان!
اینقدر بی تابی نکن پیراهن نازم!
هی روی پیشانی نیا با شیطنت! «مو»جان!
*
وقتی تو می آیی در و دیوار میچرخند
انگار چیزی خورده باشد خانه، بانو جان!
عاشق شدن را داشتم از یاد می بردم
این شیر را بیدار کردی بچه آهو جان!
این چشمها این شیشه های عمر من؛ ای جان!
میبندی و انگار عمری مرده ام..کو جان؟
کو جان که برخیزم؟ تو این سهراب را کشتی
گیرم که روزی بازگردی نوشداروجان!
مهدی فرجی
که در راه عشق
وجود دارد، اقلیتی کوچک ذاتاً این امکان را دارد که سعادت
را از این راه بیابد...
گاهی سبک نشوی
سنگین تری
"دکتر شریعتی"
اتفاقات و افرادی که در روز باهاشون آشنا میشی خیلی جالبه هرچند خسته کننده است
خدایا چرا ولمون کردی هر بلایی سر مون بیاد
سال نو مبارک
من به دوستی قول دادم که جواب معما رو بزارم تو وبلاگ اگر دیر شد عذر می خوام
جواب معما اینه: به یکی از نگهبانها نزیک میشه و می پرسه اگر از اون یکی نگهبان بپرسم در آزادی کجاست چی میگه بعد همین سوال رو از اون یکی می پرسه خوب ادامه اش رو دیگه حتمن متوجه شدید دیگه
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری رانشان می داد , و آنگاه با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین بنوشت یک با یک برابر هست از میان جمع شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفر باید به پا خیزد به آرامی سخن سر داد تساوی اشتباهی فاحش و محض است معلم مات بر جا ماند و او پرسید اگر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز یک با یک برابر بود سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود و او با پوزخندی گفت اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود وانکه قلبی پک و دستی فاقد زر داشت پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود وان سیه چرده که می نالید پایین بود اگریک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟ یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟ یا که زیر صربت شلاق له می گشت ؟ یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟ معلم ناله آسا گفت بچه ها در جزوه های خویش بنویسید یک با یک برابر نیست
قاری ننه گئجه ناغیل دییه نده ،
( شب هنگام که مادر بزرگ قصه می گفت، )
کولک قالخیب قاپ باجانی دویه نده،
(بوران بر می خاست و در و پنجره خانه را می کوبید،)
قورد کئچی نین شنگیله سین ییه نده،
( هنگامی که گرگ شنگول و منگول ننه بز را می خورد،)
من قاییدیب بیر ده اوشاق اولایدیم!
(ای کاش من می توانستم بر گردم و بار دیگر کودکی شوم !)
وبلاگی با این آدرس پیدا نشد
ممکن است آدرس وبلاگ را اشتباه وارد کرده باشید و یا وبلاگ حذف شده باشد
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
و مشتاق حرف حرف نام تو باشم
مثل کودکی که مشتاق تکه ای حلواست
مدت هاست نامت
بر روی نامه هام نیست
از گرمی ان گرم نمی شوم
اما امروز در هجوم اسفند
پنجرهها در محاصره
می خواهم تو را به نام بخوانم
اتش کوچکی روشن کنم
چیزی بپوشم
وتو را ای ردای بافته از گل پرتقال
وشکوفههای شب بو احضار کنم
نمیتوانم نامت را در دهانم
وتو را در درونم پنهان کنم
گل با بوی خود چه میکند؟
گندم زار با خوشه؟
با تو سر به کجا گذارم؟
کجا پنهانت کنم؟
وقتی مردم تو را
در حرکت دستهام
موسیقی صدام
توازن گام هایم می بینند
تو که قطره بارانی بر پیرهنم
دکمه طلایی بر استینم
کتاب کوچکی در دستانم
و زخم کهنه ای بر گوشه لبم
با این همه فکر میکنی پنهانی و به چشم نمی ایی؟
مردم از عطر لباسم می فهمند
معشوق من تویی
از عطر تنم می فهمند
با من بوده ای
از بازوی به خواب رفته ام می فهمند که زیر سر تو بوده
دیگر نمی توانم پنهانت کنم
از درخشش نوشته هام می فهمند به تو می نویسم
از شادی قدم هایم ،شوق دیدن تو را
از انبوه گل بر لبم بوسهٔ تو را
چه طور می خواهی قصهٔ عا شقانه مان را
از حافظهٔ گنجشکان پاک کنی؟
و قانع شان کنی که خا طرات شان را منتشر نکنند؟
بیاد ندارم بودنم را پیش از تو
بیاد ندارم زندگیم را
پیش از عشقت
تولدت مبارک
بگذار کمی از هم جدا شویم
برای نیکداشت این عشق، ای معشوق من
و نیکداشت خودمان
بگذار کمی فاصله بگیریم
چون می خواهم عشقم را بپرورانی
چون می خواهم کمی هم از من متنفر باشی
تو را قسم به آنچه داریم
از خاطره هایی که برای هر دویمان با ارزش بود
قسم به عشقی آسمانی
که هنوز بر لبهایمان نقش بسته است
و بر دستهایمان کنده ......
قسم به نامه هایی که برای من نوشته ای
و صورت چون گلت که در درون من کاشته شده
و مهری که بر گیسوانم و بر سر انگشتانم از تو به یادگار مانده
قسم به هر آنچه در یاد داریم
و اشکها و لبخندهای زیبایمان
و عشقی که از سخن فراتر
و از لبهایمان بزرگتر شده
قسم به زیباترین داستان عاشقانه زندگیمان
برو!
عاشقانه
بگذار از هم جدا شویم
چون پرندگانی که در هر فصل، از دشتها و تپهها کوچ میکنند
و چون خورشید ای معشوق من
که به هنگام غروب، تلاش میکند که زیباتر باشد
در زندگیم چون شک و رنج باقی بمان
یکبار اسطوره و
یکبار سراب باش
و پرسشی بر لبانم باش
که در پی پاسخ سرگردان است
از بهر عشقی آسمانی
که در دل و بر مژگان ما آرمیده است
و از بهر آنکه همواره زیبا بمانم
و از بهر آنکه همواره به من نزدیکتر باشی
برو!
بگذار چون دو عاشق از هم جدا گردیم
بگذار به رغم آنچه از عشق و مهر برای هم داریم از هم جدا گردیم
می خواهم از میان حلقههای اشک
به من بنگری
و از میان آتش و دود
به من بنگری
پس بگذار بسوزیم تا بخندیم
چون نعمت گریه را سالهاست
که فراموش کرده ایم
جدا شویم
تا عشق ما به روز مرگی
و شوق ما به خاکستر نشینی
دچار نشود
و غنچهها در گلدان نپژمرد
دل خوش دار ای کوچک من
که عشق تو چشم و دلم را آکنده است
و همچنان تحت تأثیر عشق بزرگ توأم
و همچنان در رویای اینم که از آن من باشی
ای تکسوار و ای شاهزاده من
اما ... من
از مهر خود بیمناکم
از احساس خود نیز
که روزی از دلبستگی هایمان آزرده شویم
از وصال و از در آغوش هم بودنمان بیمناکم
پس بنام عشقی آسمانی
که چون بهار در وجودمان به گل نشست
و چون خورشید در چشمانمان درخشید
و بنام زیباترین داستان عاشقانه روزگارمان
برو!
تا عشق ما پایدار بماند
و تا زندگانیش دراز باشد
برو!
نزار قبانی
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید
تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای
مرا به رایگان
در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید
روح مرا کالبد شکافی
کند،
من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند
با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل
برق، تلفن، لوله آب یا گاز
از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره
بگذارید
تا هنگام دلتنگی،
گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید،
شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید
به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و
کفن
من بنویسید:
(( این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست. ))
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند.
در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت
مرا میگیرند،
باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان
و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه
رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید،
ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید
تا
همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم
قبلا پوزش مي طلبم.
سلام و
خداحاقظ
کسی که هیچ کس نبود
حسین پناهی
سوال داد خواهی گر کنی ، کر
جواب دادخواهی ،باشد الکن
به بهانه (پیش از چشمان تو تاریخی نبود)(سیرداش)
شمال سیبری باشه یا تو جنگلای آمازون؟
سـاحل اسـکندریه یا تو اوزاکـای ژاپن؟
بـگو تو تاج محـل باشه یا تـوی کاخ الیـزه؟
میدون سرخ مسکو یا خیابون شانزالیـزه؟
قرارمون کجا باشه؟
فقط بگو کجا بیام؟
چه کوچه ای، چه ساعتی؟
تو سایه میشی پا به پام؟
قرارمون کجاس، بگو؟ میام اگرچه مشکله
پایین برج پیزا یا بالای برج ایفله؟
دلم می خواد بمن بگی که انتخاب تو چیه؟
موزه ی لوور پاریسه یا آرمیتاژ روسیه؟
مشتاق دریای خزر یا که کانال سوئزی؟
آبـادانُ دوست داری یا جاکارتای اندونزی؟
من خودمُ می رسونم، فقط به من بگو بیا
به صحرای آریزونا یا آبشار ویکتوریا؟
می کشونی قلب منو تا معبدای بودایی
تو خوب منو جذب می کنی، جزیره ی برمودایی!
حتی میام کره ی ماه، هر جایی که اونجا تویی
خورشیدمی، حتی توی خونه های اسکیمویی
قرارمون کجا باشه؟
فقط بگو کجا بیام؟
چه کوچه ای، چه ساعتی؟
تو سایه میشی پا به پام؟
بریم پیش اهرام مصر، یا دیوار بلند چیـن؟
رو آسمون با هم باشیم، یا اینجا رو همین زمین؟
برای بوسیدن هم، قلعه ی شوش یا پرسپولیس؟
اگه بخوایی با هم میریم ، به معبد آکروپولیس
کازابلانکا بهتره یا بندر والنسیا؟
آنتالیا رو دوست داری یا سیسیل ایتالیا؟
علاقه هامونو کجا، باید به همدیگه بگیم؟
کجا میشه به هم رسید؟ تو واتیکان یا اورشلیم؟
چه تنگنای سختی است
یك انسان یا باید بماند یا برود
و این هردو،
اكنون برایم از معنی تهی شده است
و دریغ كه راه سومی هم نیست
تقصیر باد بود
بی موقع او وزید
شاید اگر به جای تیر
روز تولدم در ماه مهر بود
یا لااقل به جای جمعه
در روز شنبه ای حتی سه شنبه ای
شاید اگر که مادرم
پیشانی سیاه مرا خوب شسته بود
خوشبخت می شدم
تقصیر ابر بود
آن باد نا رفیق که مخالف همی وزید
از دست جور آن مه و خورشید زیر ابر
لجبازی فلک که چرا نان ما نداد
شاید شباهت مرغک همسایه ام به غاز
اقبال کج مدار
شاید اگر که شانس آن قهر کرده ز من گیج بی حواس
یکبار هم پلاک خانه ما را به یاد داشت
خوشبخت می شدم
تقصیر ما که نیست
از دست روزگار که طالع ما را چنین نوشت ...
دلم نیامد امروز که روز پزشک بود از دکتر اقا جانزاده (شاگرد پروفسور سمیعی)یادی نکنم و برای شادی روحش صلوات نفرستم و از خدا نخوام که بهشت رو نصیبش نکنه
بهار امسال وقتی درگذشت خیلی ها نفهمیدن که چه پزشکی از دنیا رفته اما اون فقیر بیچاره هایی که این پزشک رو دیدند می دونند چی شده
من توسط خواهر زاده ام فاطمه جان با این پزشک دو بار ملاقات کردم و......شاید جالب باشه بدونید که به من گفت اگر فقیری به مطب من بیا د هنوز امیدوارم که خدا منو فراموش نکرده وای به روزی که هر که میاد مطب من پولدار باشه ...
روحش شاد
یک شب تو را مهمان کنم، تا جان و دل قربان کنم جام تو در چشمان کنم از من چرا رنجیده ای؟
ای جان من جانان من ، بر من نگر سلطان من یک شب بیا مهمان من از من چرا رنجیده ای؟
من عاشق زار توام ، از جان وفادار توام تا زنده ام یار توام از من چرا رنجیده ای؟
من عاشق دیوانه ام ، کاندر جهان افسانه ام تو شمع و من پروانه ام از من چرا رنجیده ای؟
رنجیده ای رنجیده ای ، از من گنه چه دیده ای دایم گنه بخشیده ای جانم چرا رنجیده ای؟
بنگرزعشقت چون شدم سرگشته و مجنون شدم چون لاله پرخون شدم از من چرا رنجیده ای؟
گر من بمیرم از غمت ، خونم فتد بر گردنت فردا بگیرد دامنت جانم چرا رنجیده ای؟
جانم چرا رنجیده ای؟ عمرم چرا رنجیده ای؟ جانم چرا رنجیده ای؟ از من چرا رنجیده ای؟؟؟
