تبليغاتX
زلف یار

زلف یار

صلی الله علیک یا ابا عبداله


  « أُحبُّکِ »

 
 و لا اضعُ نقطهً فی آخرِ السطرِ

  « دوستت دارم »


 و پایان سطر نقطه ای نمی گذارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

ابری بیار از دور _ پر باران _ پرستو جان!

عطری بیفشان بر حیاط خانه شب بو جان!

من میهمان دارم، مبادا خاک برخیزد

حالا که وقت آبرو داری ست جارو جان!

اینقدر بی تابی نکن پیراهن نازم!

هی روی پیشانی نیا با شیطنت!  «مو»جان!

*

وقتی تو می آیی در و دیوار میچرخند

انگار چیزی خورده باشد خانه، بانو جان!

عاشق شدن را داشتم از یاد می بردم

این شیر را بیدار کردی بچه آهو جان!

این چشمها این شیشه های عمر من؛ ای جان!

میبندی و انگار عمری مرده ام..کو جان؟

کو جان که برخیزم؟ تو این سهراب را کشتی

گیرم که روزی بازگردی نوشداروجان!



مهدی فرجی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط خاک  | 


زیگموند فروید

‏با همه‌ی مشکلاتی

که در راه عشق

وجود دارد، اقلیتی کوچک ذاتاً این امکان را دارد که سعادت

را از این راه بیابد...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

 

به رنج بگو:

 عجب! / بردن تو چرا تمام نمی‌شود؟

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط خاک  | 

 

سلام.....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط خاک  | 

بغض هایت را برای خودت نگه دار

گاهی سبک نشوی

سنگین تری

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط خاک  | 

غریب است دوست داشتن.و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد...و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.تقصیر از ما نیست؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند ….

 
"دکتر شریعتی"

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 9:24 قبل از ظهر  توسط خاک  | 

 کار کردن در آژانس فضایی ناسا لذتی داره که تا اونجا کار نکنی متوجه نمی شی

اتفاقات و افرادی که در روز باهاشون آشنا میشی خیلی جالبه هرچند خسته کننده است

خدایا چرا ولمون کردی هر بلایی سر مون بیاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

 سلام

سال نو مبارک

من به دوستی قول  دادم که جواب معما رو بزارم تو وبلاگ اگر دیر شد عذر می خوام

جواب معما اینه: به یکی از نگهبانها نزیک میشه و می پرسه اگر از اون یکی نگهبان بپرسم در آزادی کجاست چی میگه بعد همین سوال رو از اون یکی می پرسه خوب ادامه اش رو دیگه حتمن متوجه شدید دیگه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 8:35 قبل از ظهر  توسط خاک  | 


معلم پای تخته داد می زد


 صورتش از خشم گلگون بود

 و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود  

ولی ‌آخر کلاسی ها

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان

تساوی های جبری رانشان می داد

 ,   و آنگاه  با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین بنوشت

یک با یک برابر هست
 

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید به پا خیزد

به آرامی سخن سر داد

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

معلم

مات بر جا ماند

و او پرسید

اگر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز

یک با یک برابر بود  

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد

آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

 

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود

وانکه قلبی پک و دستی فاقد زر داشت

پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که صورت نقره گون

چون قرص مه می داشت

بالا بود

وان سیه چرده که می نالید

پایین بود

اگریک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران

از کجا آماده می گردید

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 

یا که زیر صربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
 

یک با یک برابر نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 8:29 قبل از ظهر  توسط خاک  | 

قاری ننه گئجه ناغیل دییه نده ،



( شب هنگام که مادر بزرگ قصه می گفت، )



کولک قالخیب قاپ باجانی دویه نده،



(بوران بر می خاست و در و پنجره خانه را می کوبید،)



قورد کئچی نین شنگیله سین ییه نده،



( هنگامی که گرگ شنگول و منگول ننه بز را می خورد،)



من قاییدیب بیر ده اوشاق اولایدیم!



(ای کاش من می توانستم بر گردم و بار دیگر کودکی شوم !)




+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط خاک  | 

مرگ وبلاگی یعنی اینکه به یک وبلاگ بری و این عبارت  روببینی

وبلاگی با این آدرس پیدا نشد

ممکن است آدرس وبلاگ را اشتباه وارد کرده باشید و یا وبلاگ حذف شده باشد

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط خاک  | 


می دونید مرگ وبلاگی چیه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 8:41 قبل از ظهر  توسط خاک  | 

پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
برآنم که باشم
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا در یابم
شگفتی کنم
باز شناسم
که ام
که میتوانم باشم
که میخواهم باشم؟
تا روزها بی ثمرنماند
ساعت ها جان یابد
لحظه ها گران بار شود
هنگامی که میخندم
هنگامی که میگریم
هنگامی که لب فرو میبندم
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهیست ناشناخته
پر خار
ناهموار
راهی که باری در آن گام میگذارم
که قدم نهاده ام
و سر بازگشت ندارم
بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات
اکنون مرگ میتواند فراز آید
اکنون میتوانم به راه افتم
اکنون میتوانم بگویم که زندگی کرده ام

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط خاک  | 


نمي‌رسند به‌ هم‌ دست‌ اشتياق‌ تو و من‌
كه‌ تو هميشه‌ هماني، كه‌ من‌ هميشه‌ همينم‌...
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

امروز همه نیاز من این است که تو را به نام بخوانم

و مشتاق حرف حرف نام تو باشم

مثل کودکی که مشتاق تکه ای حلواست

مدت هاست نامت

بر روی نامه هام نیست

از گرمی ان گرم نمی شوم

اما امروز در هجوم اسفند

پنجره‌ها در محاصره

می خواهم تو را به نام بخوانم

اتش کوچکی روشن کنم

چیزی بپوشم

وتو را ای ردای بافته از گل پرتقال

وشکوفه‌های شب بو احضار کنم

نمیتوانم نامت را در دهانم

وتو را در درونم پنهان کنم

گل با بوی خود چه میکند؟

گندم زار با خوشه؟

با تو سر به کجا گذارم؟

کجا پنهانت کنم؟

وقتی مردم تو را

در حرکت دستهام

موسیقی صدام

توازن گام هایم می بینند

تو که قطره بارانی بر پیرهنم

دکمه طلایی بر استینم

کتاب کوچکی در دستانم

و زخم کهنه ای بر گوشه لبم

با این همه فکر میکنی پنهانی و به چشم نمی ایی؟

مردم از عطر لباسم می فهمند

معشوق من تویی

از عطر تنم می فهمند

با من بوده ای

از بازوی به خواب رفته ام می فهمند که زیر سر تو بوده

دیگر نمی توانم پنهانت کنم

از درخشش نوشته هام می فهمند به تو می نویسم

از شادی قدم هایم ،شوق دیدن تو را

از انبوه گل بر لبم بوسهٔ تو را

چه طور می خواهی قصهٔ عا شقانه مان را

از حافظهٔ گنجشکان پاک کنی؟

و قانع شان کنی که خا طرات شان را منتشر نکنند؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 8:18 قبل از ظهر  توسط خاک  | 

میلادم تویی

بیاد ندارم بودنم را پیش از تو

بیاد ندارم زندگیم را

پیش از عشقت

                                            تولدت  مبارک


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 8:15 قبل از ظهر  توسط خاک  | 

بگذار کمی از هم جدا شویم

برای نیکداشت این عشق، ای معشوق من

و نیکداشت خودمان

بگذار کمی فاصله بگیریم

چون می خواهم عشقم را بپرورانی

چون می خواهم کمی هم از من متنفر باشی

تو را قسم به آنچه داریم

از خاطره هایی که برای هر دویمان با ارزش بود

قسم به عشقی آسمانی

که هنوز بر لبهایمان نقش بسته است

و بر دستهایمان کنده ......

قسم به نامه هایی که برای من نوشته ای

و صورت چون گلت که در درون من کاشته شده

و مهری که بر گیسوانم و بر سر انگشتانم از تو به یادگار مانده

قسم به هر آنچه در یاد داریم

و اشکها و لبخندهای زیبایمان

و عشقی که از سخن فراتر

و از لبهایمان بزرگتر شده

قسم به زیباترین داستان عاشقانه زندگیمان

برو!


عاشقانه

بگذار از هم جدا شویم

چون پرندگانی که در هر فصل، از دشتها و تپه‌ها کوچ میکنند

و چون خورشید ای معشوق من

که به هنگام غروب، تلاش می‌کند که زیباتر باشد

در زندگیم چون شک و رنج باقی بمان

یکبار اسطوره و

یکبار سراب باش

و پرسشی بر لبانم باش

که در پی پاسخ سرگردان است

از بهر عشقی آسمانی

که در دل و بر مژگان ما آرمیده است

و از بهر آنکه همواره زیبا بمانم

و از بهر آنکه همواره به من نزدیکتر باشی

برو!

بگذار چون دو عاشق از هم جدا گردیم

بگذار به رغم آنچه از عشق و مهر برای هم داریم از هم جدا گردیم

می خواهم از میان حلقه‌های اشک

به من بنگری

و از میان آتش و دود

به من بنگری

پس بگذار بسوزیم تا بخندیم

چون نعمت گریه را سالهاست

که فراموش کرده ایم

جدا شویم

تا عشق ما به روز مرگی

و شوق ما به خاکستر نشینی

دچار نشود

و غنچه‌ها در گلدان نپژمرد


دل خوش دار ای کوچک من

که عشق تو چشم و دلم را آکنده است

و همچنان تحت تأثیر عشق بزرگ توأم

و همچنان در رویای اینم که از آن من باشی

ای تکسوار و ای شاهزاده من

اما ... من

از مهر خود بیمناکم

از احساس خود نیز

که روزی از دلبستگی هایمان آزرده شویم

از وصال و از در آغوش هم بودنمان بیمناکم

پس بنام عشقی آسمانی

که چون بهار در وجودمان به گل نشست

و چون خورشید در چشمانمان درخشید

و بنام زیباترین داستان عاشقانه روزگارمان

برو!

تا عشق ما پایدار بماند

و تا زندگانیش دراز باشد

برو!

نزار قبانی

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید


تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌های


مرا به رایگان

در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید


روح مرا کالبد شکافی


کند،


من به آن مشکوکم!


ورثه حق دارند


با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.

عبور هرگونه کابل


برق، تلفن، لوله آب یا گاز

از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره


بگذارید


تا هنگام دلتنگی،

گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید،


شاید آنجا هم نیاز باشد!


مواظب باشید


به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و


کفن


من بنویسید:


‌‌(( این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست. ))


دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند.


در چمنزار خاکم کنید!


کسانی که زیر تابوت


مرا می‌گیرند،

باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان

و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.


گواهینامه


رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید،

ثواب دارد.


در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید


تا


همه به گریه بیفتند.


از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم

قبلا پوزش مي طلبم.


سلام و


خداحاقظ


کسی که هیچ کس نبود


حسین پناهی


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 8:39 قبل از ظهر  توسط خاک  | 


سوال داد خواهی گر کنی ، کر

جواب دادخواهی ،باشد الکن

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 8:16 قبل از ظهر  توسط خاک  | 

من تا حالا سوار مترو نشدم  یه دوستی (بود)قرار گذاشته مسیر کرج تا تهران  رو دست منو بگیره نه نه با من بیاد منو سوار مترو کنه که گم نشم

به بهانه (پیش از چشمان تو تاریخی نبود)(سیرداش)



شمال سیبری باشه یا تو جنگلای آمازون؟

سـاحل اسـکندریه یا تو اوزاکـای ژاپن؟
بـگو تو تاج محـل باشه یا تـوی کاخ الیـزه؟
میدون سرخ مسکو یا خیابون شانزالیـزه؟

قرارمون کجا باشه؟
فقط بگو کجا بیام؟
چه کوچه ای، چه ساعتی؟
تو سایه میشی پا به پام؟

قرارمون کجاس، بگو؟ میام اگرچه مشکله
پایین برج پیزا یا بالای برج ایفله؟
دلم می خواد بمن بگی که انتخاب تو چیه؟
موزه ی لوور پاریسه یا آرمیتاژ روسیه؟

مشتاق دریای خزر یا که کانال سوئزی؟
آبـادانُ دوست داری یا جاکارتای اندونزی؟
من خودمُ می رسونم، فقط به من بگو بیا
به صحرای آریزونا یا آبشار ویکتوریا؟

می کشونی قلب منو تا معبدای بودایی
تو خوب منو جذب می کنی، جزیره ی برمودایی!
حتی میام کره ی ماه، هر جایی که اونجا تویی
خورشیدمی، حتی توی خونه های اسکیمویی

قرارمون کجا باشه؟
فقط بگو کجا بیام؟
چه کوچه ای، چه ساعتی؟
تو سایه میشی پا به پام؟
بریم پیش اهرام مصر، یا دیوار بلند چیـن؟
رو آسمون با هم باشیم، یا اینجا رو همین زمین؟
برای بوسیدن هم، قلعه ی شوش یا پرسپولیس؟
اگه بخوایی با هم میریم ، به معبد آکروپولیس

کازابلانکا بهتره یا بندر والنسیا؟
آنتالیا رو دوست داری یا سیسیل ایتالیا؟
علاقه هامونو کجا، باید به همدیگه بگیم؟
کجا میشه به هم رسید؟ تو واتیکان یا اورشلیم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 8:32 قبل از ظهر  توسط خاک  | 

چه تنگنای سختی است


یك انسان یا باید بماند یا برود


و این هردو،


اكنون برایم از معنی تهی شده است


و دریغ كه راه سومی هم نیست


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

من از خوندن نوشته های شما سیر  نمیشم

تقصیر باد بود

بی موقع او وزید

شاید اگر به جای تیر

روز تولدم در ماه مهر بود

یا لااقل به جای جمعه

در روز شنبه ای  حتی سه شنبه ای

شاید اگر که مادرم

پیشانی سیاه مرا خوب شسته بود

خوشبخت می شدم

تقصیر ابر بود

آن باد نا رفیق که مخالف همی وزید

از دست جور آن مه و خورشید زیر ابر

لجبازی فلک که چرا نان ما نداد

شاید شباهت مرغک همسایه ام به غاز

اقبال کج مدار

شاید اگر که شانس آن قهر کرده ز من گیج بی حواس

یکبار هم پلاک خانه ما را به یاد داشت

خوشبخت می شدم

تقصیر ما که نیست

از دست روزگار که طالع ما را چنین نوشت  ...


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط خاک  | 


حرفی برای گفتن ندارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

نمی دونم تا حا حالا پزشک حسابی دیده اید یا نه از این پزشک پولکی ها نه ها از اون حسابی ها که با داشتن سواد کافی و پول کافی بازم پزشک حسابیند

دلم نیامد امروز که روز پزشک بود از دکتر اقا جانزاده (شاگرد پروفسور سمیعی)یادی نکنم و برای شادی روحش صلوات نفرستم  و از خدا نخوام که بهشت رو نصیبش  نکنه

بهار امسال وقتی درگذشت خیلی ها نفهمیدن که چه پزشکی از دنیا رفته اما اون فقیر بیچاره هایی که این پزشک رو دیدند می دونند چی شده

من توسط خواهر زاده ام فاطمه جان با این پزشک دو بار ملاقات کردم و......شاید جالب باشه بدونید که به من گفت اگر فقیری به مطب من بیا د هنوز امیدوارم که خدا منو فراموش نکرده وای به روزی که هر که میاد مطب من پولدار باشه ...

روحش شاد

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

"... پر بودم و سیر بودم و سیراب
و لذتم تنها این بود که...
آری کارم سخت است و دردم سخت
و از هرچه شیرینی و شادی و بازی است محروم
اما ...
این بس که می‌فهمم!
خوب است .
احمق نیستم..."


مجموعه آثار ۳۳ / گفتگوهای تنهائی / ص ۹

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط خاک  | 


ای ماه  عالم سوز  من، از من  چرا رنجیده ای؟         ای شمع شب افروز من  از من چرا رنجیده ای؟

یک شب تو را مهمان کنم، تا جان و دل قربان کنم         جام تو در چشمان کنم  از من  چرا رنجیده ای؟

ای جان  من  جانان من  ، بر من نگر سلطان  من         یک شب بیا مهمان من از من  چرا رنجیده ای؟

من  عاشق   زار   توام ،   از   جان   وفادار    توام          تا   زنده ام   یار   توام  از من  چرا رنجیده ای؟

من  عاشق  دیوانه ام ،   کاندر  جهان   افسانه ام         تو شمع و من پروانه ام از من  چرا رنجیده ای؟

رنجیده ای  رنجیده ای ،  از  من  گنه  چه  دیده ای         دایم گنه بخشیده ای  جانم   چرا رنجیده ای؟

بنگرزعشقت چون شدم سرگشته و مجنون شدم          چون لاله پرخون شدم از من   چرا رنجیده ای؟

گر  من  بمیرم   از  غمت  ،  خونم  فتد  بر  گردنت           فردا   بگیرد  دامنت    جانم   چرا رنجیده ای؟

   جانم  چرا رنجیده ای؟ عمرم  چرا رنجیده ای؟  جانم چرا رنجیده ای؟ از من چرا رنجیده ای؟؟؟

                       

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

روزی لقمان به پسرش گفت: امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی.
و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی.

پسر لقمان گفت: ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد:

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.
و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.
 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد. این مرکز، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد. اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند.

روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.


در اولین طبقه، بر روی دری نوشته بود: "این مردان، شغل و بچه های دوست داشتنی دارند."
دختری که تابلو را خوانده بود گفت: "خوب، بهتر از کار داشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینیم بالاتری ها چگونه اند؟"

پس به طبقه ی بالایی رفتند …
در طبقه ی دوم نوشته بود: "این مردان، شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند."

دختر گفت: "هوووومممم … طبقه بالاتر چه جوریه …؟"
طبقه ی سوم: "این مردان شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند."

دختر: "وای … چقدر وسوسه انگیز … ولی بریم بالاتر." و دوباره رفتند …

طبقه ی چهارم: "این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند. دارای چهره ای زیبا هستند. همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند و اهداف عالی در زندگی دارند."

آن دو دختر واقعا به وجد آمده بودند …
دختر: "وای چقدر خوب. پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه؟"
پس به طبقه ی پنجم رفتند …

آنجا نوشته بود: "این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند! از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم!"

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط خاک  |