تبليغاتX
زلف یار

زلف یار

صلی الله علیک یا ابا عبداله

گاهی فکر می کنم اگر خدا  اونو به من نمی داد من چکار می کردم  من دلمو توی این دنیا به چی خوش می کردم من توی این دنیا کی رو داشتم  هر چی هم آدم ی خدا رو توی این کره خاکی داشته باشه باز یه نفر می خواد که روی این خاک لعنتی با اون باشه  شاید خداوند واسه همینه که آدم و حوا رو با هم فرستاده زمین .... فردا تولذ عزیز ترین کسمه  عزیزترین عزیز ترین  عزیز ترین ....
تقدیم به نازنینم فرخ


شب از مهتاب سر میره–
 

تمام ماه تو آبه–
 شبیه عکسه یک رویاست–
 تو خوابیدی جهان خوابه–
 

زمین دور تو می گرده–
 

زمان دست تو افتاده–
 

تماشا کن سکوت تو–
 

عجب عمقی به شب داده–
 تو خواب انگار طرحی از–
 

گل و مهتاب و لبخندی
 

شب از جایی شروع می شه–

 که تو چشماتو می بندی–
 تو رو آغوش می گیرم–
 
تنم سر ریزه رویا شه–
 

جهان قد یه لالایی–
 توی آغوش من جاشه–
 

تورو آغوش می گیرم–
 

هوا تاریک تر می شه–
 خدا از دست های تو–
 به من نزدیک تر می شه–
 زمین دور تو می گرده–
 

زمان دست تو افتاده–
 

تماشا کن سکوت تو–
 
عجب عمقی به شب داده–
 

تمام خونه پر می شه–

 از این تصویر رویایی–
 

تماشا کن ، تماشا کن–
 چه بی رحمانه زیبایی


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط خاک  | 

انگار عادت بد ما به بعضی ها سرایت کرده......
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

از لا له زار که میگذرم
 بغض ترانه می شکنه
 تو عمق سینه ام یه نفر
باز داره فریاد میزنه!
از لاله زار که می گذرم
 میشم یه بچه بلا
عاشق فیلم جفتی و!
 عاشق سیبای طلا
 از لاله زار که میگذرم
 الک و دولک یادم می یاد
 محمود سیاه نمایش
مرد کلک یادم می یاد
قصه اون کبوتری
که از رو بوم ما پرید
 قصه اون یکه بزن
تو فیلمای سیاه وسفید
 لاله زار کاش می تونستيم
 همیشه بچه بمونيم
 عمو زنجیر بافو بازم
توي کوچه هات بخونیم
 لیموناد شیشه ای دوزار
 لواشک برگی یه شاهی
 با با نون نداد نوشتن
تو دفترای کاهی
 دوباره هفت ساله میشم
  از لاله زار که میگذرم
خاطره های خط خطی
 رژه میرن تو سرم
وقت فلک کردن عشق
زار زدنای الکی
مزه آبنات کشی
طعم ادامس بادکنکی
بازی لی لی وسه قاپ
 بازی گرگم به هوا
الا کلنگ سوار شدن
چرخ و فلک تو کوچه ها
چرخ کبوترای جلد
تو آسمون پاک وصاف
دشنه لوطی محل
 که زنگ زدت توی غلاف
 از لاله زار که میگذرم
 زخمی تر از ترانه ام
تشنهی محکومیت
 یه حکم عاشقانه ام
از لاله زار که میگذرم
حسرت گوله با منه
 وقتی که دست تو میخواد
 تیر خلاصو بزنه
رفاقت خشم تو با
 ماشه ی منتظر میگه
 دستای بیصدای ما
 نمیرسن به همدیگه
 فاصله بین من و تو
همین گلوله بود و بس
 منو بزن که خسته ام
از زنده بودن تو قفس
لاله زار کاش میتونستیم
تا ابد با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره
شعر بیداری بخونیم
نارفیقانه ورق خورد
دفتر گذشته ما
 قد کشیدیم توی بن بست
با هم اما تک و تنها
از لاله زار که میگذرم
میرسه سال ما شدن
 سال نفستنگی عشق
سال زمین خوردن من
از لاله زار که میگذرم
زخمای کهنه وا میشن
دوباره کوچه ها پر از
 مردم همصدا میشن
 دوباره بوی نفت و خون
دوباره تابستون داغ
 میتینگای تک نفره
 دوباره سایه ی چماق
 وقتی همه بادبادکا
بنده حزب باد شدن
عربده های مرده باد
یک شبه زنده باد شدن
 ما توی پستوی عطش
فیلم رهایی میدیدیم
توی تئاتر زندگی
گریه مونو میدزدیدیم
 لاله زار کاش میتونستیم
 تا ابد با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره
شعر بیداری بخونیم
نارفیقانه ورق خورد
دفتر گذشته ما
قد کشیدیم توی بن بست
با هم اما تک و تنها
يغما گلرويي
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

حکايت بهلول و شيخ جنيد بغداد
 آورده‌اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او شيخ احوال بهلول را پرسيد. گفتند او مردي ديوانه است. گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند. شيخ پيش او رفت و در مقام حيرت مانده سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي (هستي)؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي. فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد مي‌كني؟ عرض كرد آري..
بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟
عرض كرد اول «بسم‌الله» مي‌گويم و از پيش خود مي‌خورم و لقمه كوچك برمي‌دارم، به طرف راست دهان مي‌گذارم و آهسته مي‌جوم و به ديگران نظر نمي‌كنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نمي‌شوم و هر لقمه كه مي‌خورم «بسم‌الله» مي‌گويم و در اول و آخر دست مي‌شويم..
بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود تو مي‌خواهي كه مرشد خلق باشي در صورتي كه هنوز طعام خوردن خود را نمي‌داني و به راه خود رفت.
مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است. خنديد و گفت سخن راست از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روان شد تا به او رسيد.
بهلول پرسيد چه كسي؟ جواب داد شيخ بغدادي كه طعام خوردن خود را نمي‌داند. بهلول فرمود آيا سخن گفتن خود را مي‌داني؟ عرض كرد آري.
بهلول پرسيد چگونه سخن مي‌گويي؟
عرض كرد سخن به قدر مي‌گويم و بي‌حساب نمي‌گويم و به قدر فهم مستمعان مي‌گويم و خلق را به خدا و رسول دعوت مي‌كنم و چندان سخن نمي‌گويم كه مردم از من ملول شوند و دقايق علوم ظاهر و باطن را رعايت مي‌كنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد.
بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمي‌داني.. پس برخاست و دامن بر شيخ افشاند و برفت.
مريدان گفتند يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟ جنيد گفت مرا با او كار است، شما نمي‌دانيد. باز به دنبال او رفت تا به او رسيد. بهلول گفت از من چه مي‌خواهي؟
تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمي‌داني، آيا آداب خوابيدن خود را مي‌داني؟ عرض كرد آري.
بهلول فرمود چگونه مي‌خوابي؟ عرض كرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب مي‌شوم، پس آنچه آداب خوابيدن كه از حضرت رسول (عليه‌السلام) رسيده بود بيان كرد. بهلول گفت فهميدم كه آداب خوابيدن را هم نمي‌داني. خواست برخيزد جنيد دامنش را بگرفت و گفت اي بهلول من هيچ نمي‌دانم، تو قربه‌الي‌الله مرا بياموز.
بهلول گفت چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم. بدانكه اينها كه تو گفتي همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال بايد و اگر حرام را صد از اينگونه آداب به جا بياوري فايده ندارد و سبب تاريكي دل شود. جنيد گفت جزاك الله خيراً! و در سخن گفتن بايد دل پاك باشد و نيت درست باشد و آن گفتن براي رضاي خداي باشد و اگر براي غرضي يا مطلب دنيا باشد يا بيهوده و هرزه بود.. هر عبارت كه بگويي آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشي بهتر و نيكوتر باشد. و در خواب كردن اين‌ها كه گفتي همه فرع است؛ اصل اين است كه در وقت خوابيدن در دل تو بغض و كينه و حسد بشري نباشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

غروب برای زیارت به جاهی رفتم رسیدم اذان می گفتند نماز خوندم وبرگشتم شب موقع خرید وقتی داشتم وارد فروشگاهی میشدم احساس کردم زیر نور لامپ فروشگاه خط سفیدی رو روی در ماشین می بینم وقتی برگشتم دیدم با چاقو کسی روی در ماشین خطی به یادگار گذاشته خیلی دلخور شدم اما کاریش نمی تونستم بکنم دیشب که وصیت امام علی (ع) رو به فرزندش می خوندم جایی نوشته بود هر کس ستمی بتو میکند توشه ای برای آخرتت اندوخته است نمی گم از دلخوریم کلا کم شد ولی خوب خیلی تاثیر گذار بود
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط خاک  | 


نگاه آهو


آهو از كجا فهميد

بايد از تو يارى خواست؟

از پناه تو بايد

سايه اى بهارى خواست؟

آهو از كجا فهميد

با تو مى شود آرام؟

با نگاه تو آهو

پيش پاى تو شد رام

تو به مهربان بودن

شهره در زمين بودى
 
مهربان فراوان بود

مهربان ترين بودى
 
مى دهى نجات از مرگ

آهوى فرارى را

مى كنى جدا از او

ترس و بيقرارى را
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

عیدتان مبارک

برای تولد امام رضا مطلبی می زارم  بعد ازظهر اگر خدا بخواد

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

اشک زبان عشق است
دکتر شریعتی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط خاک  | 


توی این ساعت شوم،
 توی این فصل کبود
 وسط تعزیه‌ی هیشکی نیست، هیشکی نبود
 توی هیر و ویر این
 جشن جنجال سکوت
کی صداتو برده
 میهن خشم آلود
خورشید تو کی برده
کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب،
شب رفته و شب اومده
خورشید تو کی برده
 کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب،
 شب رفته و شب اومده
مگه تو تقویم سکون،
ستاره تو چاه کیه
 سال روی شاخ چی
 خندق سر راه کیه بگو
 تو فال قهوه مون،
عجوزه بدخواه کیه
آفتاب لب بوم کی
 عقرب روی ماه کیه
 خورشید تو کی برده و
 کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب،
 شب رفته و شب اومده
خورشید تو کی برده و
کی سایه تو آتیش زده
 که از پی این همه شب،
 شب رفته و شب اومده
خونه از گریه پره،
کوچه از مرگ غزل
توی ویرونیه باغ،
نعش گل بغل بغل
قطره ای اشک اینجا،
 شعله‌ای آب اونجا
پاره‌ای گل اینجا،
تیکه‌ای ماه اونجا
کوچه تا کوچه هراس،
 خونه تا خونه عزا
دل به دل نفرین و
 لب به لب نعش دعا
 لشگر گل خوار رو
کی به راه انداخته
خواهر خورشید و
کی به چاه انداخته
 خورشید تو کی برده و
کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب،
شب رفته و شب اومده
خورشید تو کی برده و
 کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب،
شب رفته و شب اومده
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط خاک  | 


ياد دارم يك غروب سرد  سرد مي گذشت از توي كوچه دوره گرد
«دوره گردم، كهنه قالي مي خرم
كاسه و ظرف و سفالي مي خرم
دست دوم، جنس عالي مي خرم
گر نداري كوزه خالي مي خرم»
اشك در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی زد و بغضش شكست
«اول سال است و نان در سفره نيست
اي خدا، شكرت، ولي اين زندگيست؟!»
بوي نان تازه هوش از تن ربود
اتفاقاً مادرم هم روزه بود!!!
چهره اش ديدم كه لك برداشته
دست خوش رنگش ترك برداشته
سوختم، ديدم كه بابا پير بود
بدتر از اين، خواهرم دلگير بود
مشكل ما درد نان تنها نبود
حتم دارم خدا آنجا نبود!!!
ناگهان آواز خوب دوره گرد
پرده انديشه ام را پاره كرد
«دوره گردم، كهنه قالي مي خرم
كاسه و ظرف و سفالي مي خرم
دست دوم، جنس عالي مي خرم
گر نداري، كوزه خالي مي خرم»
خواهرم بيرون دويد بي روسری
  «آي آقا! سفره خالي مي خري ...؟
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط خاک  | 

شاید یکی از دلایل بزرگ  نرسیدن های تاریخی دو انسان  به هم  نگفتن مکنونات قلبی باشد همیشه اونهایی که با رمزو نشانه ها آشنا هستند در برخورد با چنین مشکلی موافق ترند

من چطور می تونم بگم این شعر رو برای خاطر نازنین کی در اینجا نوشتم  که اون متوجه بشه جز اینکه رمزی بزارم که اون هم با این رمز آشنا باشه

همیشه برای نازنین هاتون رمز های بزارید که اگر یه وقت نتونستید حرفی رو بهش بزنید رمز ها کارتون رو آسون کنه اینطور نیست  لیلا خانم

چرا نمیکشد مرا خدای چشمهای تو

میان آب و آتشم برای چشمهای تو

قسم به ساحت غزل،دقیقه ای هزار بار

دلم عجیب می کند هوای چشمهای تو

چقدر با ستاره ها به لحن آب و آینه

شبانه حرف می زنم به جای چشمهای تو

از آن شبی که دیدمت،همان یکی دو قرن پیش

نشسته ام کنار دل ،به پای چشمهای تو

سکوت گاه گاه تو ،مرا شکنجه می دهد

خدا کند که بشنوم صدای چشمهای تو

اگر چه شرم میکنم بگویمت که شاعرم

ولی تمام این غزل فدای چشمهای تو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط خاک  | 

 

گناه کردی بیا می بخشمت

 

گفتم که غفارم

 

تو با خود دشمنی کردی

 

 ولی من دوستت دارم

 

اگر من با تو بد  ببو دم

 

 تو را دعوت نمیکردم

 

گشودم در که

 

 بر گردی

 

 ببینی لطف بسیارم

 

 تو مهمان عزیز ی بر منو

 

 من میزبان تو

 

چگونه میهمان نومید برگردد زدربارم

 

 زبستر

 

 نیمه شب

 

 بر خیزو اشکی ریز بر دامن

 

که با اشک شبت

 

خاموش گرد شعله نارم

 

تو آن  عبدی

 

که در گرداب  جرم و معصیت  غرقی

 

 من آن ربم

 

که باشد دم به دم  لطف و کرم کارم

 

 بجز نومیدی از عفوم

 

ببخشم هر گناهی را

 

 امید آور امید آور

 

 که ازیاس بیزارم

 

 عذاب و عفو باشد

 

 هر دو تحت اختیار من

 

 تو خواب  و من

 

 زلطف و مرحمت پیوسته بیدارم

 

به بازار محبت اشک باشد بهترین کالا

 

که هر یک قطره را

 

 با یک نم  رحمت خریدارم

 

 اگر فردا بپرسند از تو ای............ چه آ وردی

 

 بگو دست تهی

 

 اما محب آل اطهارم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

 

 

باز هم طلوع ماه را عشق است

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

 

من سالهاست بعد از اینکه فهمیدم چقدر با آدم بودن فاصله دارم  چند تصمیم بزرگ گرفتم اول اینکه دنبال آدما بگردم (آدم ) دوم اینکه سعی کنم آدم بشم  سوم اینکه از هرکه نفس حقی داره التماس کنم برا آدم شدنم دعا کنه  هنوز بر اون عهد ها موندم

من معتقدم از دیو دد ملول شدن اشکال نداره اما اگر نا امید بشیم  از اینکه یه روزی خدا وند یه آدم به  ما نشون بده اشکال داره

میگم شاید اشکال از نوع جستجوی ماست  حکایت اون بنده خداییست که دنبال حضرت مهدی میگشت

من میگم آدم آدم های خوب آدم های با ارزش همین ها هستند که ما با هاشون  در ارتباطیم من می گم سادات آدمه همون آدم که من دنبالش می گردم من می گم حکیمه آدمه من میگم ستاره آدم من میگم فائقه آدمه من میگم .....

اینها اون آدم هایی هستند که وقتی از دیو و دد ملول میشم می تونم به بودنشون به اینکه دوستشون دارم به اینکه محرم من هستند به اینکه به من اعتماد دارند  بهشون تکیه کنم بهشون اعتماد کنم بهشون ببالم و داد بزنم من آدم پیدا کردم خدا سر راه من هم آدم گذاشته

من قدرشون رو می دونم  و ازشون آدم بودن رو یاد می گیرم و میگم اگر از آدم بودن خالیم کمم ایراد از خودمه ایراد از مقدار جذبمه

خدارو شکر می کنم به خاطر دادن چنین سرمایه های انسانی بزرگی  که بهم داده

اینها ارزش های زندگی هستند وگرنه پول و مال و جا و ....... به ثانیه ای بنده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

 

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو
میسر نمی‌شود ما را
گرفتم آتش پنهان خبر نمی‌داری
نگاه می‌نکنی آب چشم پیدا را
هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

 

احتمالا روباه‌ها و کلاغ‌های زیادی، همین الان که شما دارید این چند خط را می‌خوانید در حال گفتمان هستند. قالب‌های پنیر همان قالب‌های پنیر قدیمی است و روباه‌ها و کلاغ‌ها هم درست شبیه اعقاب خود هستند. ولی روباه قصه‌ی ما آن روز می‌خواست واقعا توبه کند. از اینهمه تکرار خسته شده بود. از اینکه در هر کجای دنیا، هر روباه سیاه یا سفیدی، هر کلاغ سیاه یا حتی سفیدی را فریب می‌دهد و می‌زند زیر آواز که: «چه سری، چه دمی، عجب پایی!» روباه با خودش فکر کرد شاید واقعا سرنوشت همین است و راهی جز این نیست. به قالب‌های پنیررنگی رنگی با مارک‌های مختلف کارخانه‌های مختلفی که توی لانه‌اش جمع کرده بود فکر کرد. نه تنها او بلکه همه روباه‌های جهان اصلا پنیر دوست نداشتند و فقط برای سرگرمی این کار را می‌کردند. اما به هر حال روباه قصه ما، یک روباه افسرده بود با وجدانی ناراحت ...

به درخت بالای سرش نگاه کرد. مثل همیشه کلاغی با قالب پنیری روی شاخه نشسته بود. با بی‌حالی سلامی کرد و خواست که رد بشود. کلاغ با گوشه منقارش، طوری که اتفاقی برای پنیر نیفتد جواب سلامش را داد و با آن صدای نخراشیده و نتراشیده که روباه هزاران بار از آن تعریف کرده بود به او گفت: ببخشید جناب روباه! شما قصد صحبت کردن درباره سرو پای من ندارید؟!
(خدایی حق بدهید به کلاغ؛ این بیچاره هم برای رساندن پیام بیداری و هشیاری ملل و دسته‌جات کلاغ‌ها، حداقل یک بار، با یک روباه افسرده که باید در می‌افتاد!)

روباه با همان حال قبلی نگاه دیگری به او کرد و با خود فکر کرد که آن کدام فیلسوف یا طبیعی‌دانی بوده است که برای اولین بار کشف کرده: «کرم از خود درخت است!»

- ببخشید من موجود سربه زیری هستم، یا لااقل از این به بعد خواهم شد و چشمم به پروپاچه دیگران نیست!

کلاغ ول کن نبود. او می‌خواست که به هر نحو ممکن پیروز شود.

- ولی جناب روباه از قدیم گفته‌اند: تو را کان روی زیبا آفریدند / برای دیده‌ی ما آفریدند!

- ای کلاغ بیچاره! ای موجود مفلوک! تا کی می‌خواهی گول ما روباه‌ها را بخوری. امروز روز شفاف‌سازی مواضع است و بهتر است به شما عرض کنم که اندام جنابعالی هیچ جذابت خاصی برای صحبت کردن ندارند!

- اما من بارها از دهان شماها شنیده‌ام که گفته‌اید: چه سری، چه دمی، عجب پایی!

- سرتان را کلاه می‌گذاشتیم، کلاغ عزیز! همین.

- باور نمی‌کنم.

- میل، میل خودتان است. اما اگر کمی عاقل باشید می‌توانید به یاد بیاورید که همین روباه سرخورده و توبه کرده چند بار سرتان را کلاه گذاشته و شما وقتی فهمیدید که پنیرتان...

- ما پنیرهای‌مان را از دست داده‌ایم، ولیکن در عوض شما از ما تعریف کرده‌اید. از ما ملت و دسته‌جات کلاغ‌ها! ما از شما روباه‌ها هم چیزهای زیادی آموخته‌ایم.

- بله کلاغ عزیز! مطمئنا. درس‌های خیلی خیلی زیاد. ولی من به خاطر خود شما و به‌خاطر دل‌سوزی و دل‌رحمی است که دارم این حرف‌ها را می‌زنم. خوب فکر کنید، آن‌دفعه را به یاد می‌آورید که خود من گفتم بیا در حمایت از فلان کاندیدا فریاد پیروزی سر دهیم؟ همان کاندیدایی که با آمدنش تمام مشکلات روباه‌ها و کلاغ‌ها حل می‌شود؟ یا آن دفعه که گفتم: تیم محبوب‌مان به کمک و حمایت نیاز دارد و وظیفه همه ماست که برای پیروزی تیم کلاغ‌ها فریاد بزنیم؟ یا همین دفعه آخر که گفتم فرهنگسرای قارقار به هر کلاغی که منقارش را ۱۸۰ درجه باز کند یک سفر دور دنیا با یکی از هواپیماهای ایلیوشین یا فوکر یا C130 به انتخاب برنده، جایزه می‌دهد؟ همه را دروغ گفتم!

- باور نمی‌کنم. چون هم کاندیدای محبوب‌مان، هم تیم محبوب‌مان پیروز شد. آن جایزه را هم یک کلاغ دیگر برد!

- ولی پنیر شما افتاد ...

- اما من امروز کلاس چهارم دبستان را تمام کرده‌ام و و درس چگونگی هم‌کلام شدن با یک روباه جنتلمن، بدون آسیب رسیدن به منافع خودم را یاد گرفته‌ام!

- شما باز هم گول ما روباه‌های بد جنس را خواهید خورد.

- غیر قابل تصور است. پس راه نجات ما چیست، ای روباه مهربان و افسرده!

- اراده و اراده و اراده عزیزم.

- و برای رسیدن به اراده چه باید کرد؟

- باید فریاد بزنی که: ما کلاغ‌های قهرمان دیگرهیچ‌گاه گول هیچ روباه پیری را نخواهیم خورد.

کلاغ هنوز به کلمه «قهرمان» نرسیده بود که شیوه هم‌کلام شدن با روباه‌های جنتلمن و افسرده را فراموش کرد و منقارش را ۱۸۰ درجه باز کرد و پنیر، پنیر بیچاره ...

عبداله مقدمی

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

 

کسی نمی‌آید...
کسی نمی‌آید از این نزدیکی‌ها
که دیگر این چشم‌ها
به دوردست دراز نشوند

کسی شبیه این کاج ِ جوان
این پنجره‌ی پرنور
این صبح بارانی


شبیه ِ قلمی که روی میز است


کسی نمی‌آید
کسی که مثل این رگ‌های متورم
خون بجوشد در خود
گرم باشد مثل تن این ِ فنچ‌ها


یا مثل برگ ساده باشد
کسی که در نوع خودش بی‌نظیر باشد


کسی نمی‌آید
شبیه کارت تبریک‌های عید
که نوشته‌شده باشد: به جان مادرم تند تند نوشتم


کسی که اتصال بدهد
گنگی نماز صبح را به رخوت عشا


کسی که تا دلت تنگ شد
آدرسی باشد که بروی و بنشینی
برابر سفره‌ای پهن


کسی که پرده را کنار بزند
و نور توزیع کند
برای ملحفه‌های چروک
برای خمیازه
و نیمه‌عریانی ِ پاهای عابران شب


کسی نمی‌آید


آخر کسی نمی‌آید که مثل موسیقی ِ دریاش
در حنجره باشد
یا صدای تبری که می‌خورد به درخت
و کوبش ِ دارکوب ِ جستجوگر کرم بر بلندای توسکا


با همین پرستوهایی که آمده‌اند
برمی‌گردیم
خانه‌مان را به دوش می‌گیریم
و برمی‌گردیم

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 7:7 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

عصر جديد

ما
در عصر احتمال بسر ميبريم
در عصر شک و شايد
در عصر پيش بيني وضع هوا
از هر طرف که باد بيايد

در عصر قاطعيت ترديد
عصر جديد
عصري که هيچ اصلي
جز اصل احتمال، يقيني نيست

اما من


بي نام تو 


       حتي 


    يک لحظه احتمال ندارم

 


چشمان تو


عين اليقين من


قطعيت نگاه تو 


            دين منست


من از تو ناگزيرم


من


بي نام ناگزير تو می‌ميرم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

 

برای همه آرزوی عاقبت بخیری دارم

برای الهام

برای علی محمد

برای الهه

برای سادات

برای نجی

برای ستاره (خواهر بسیار عزیز و دوستداشتنی من)

برای دختر روی پنجره

برای میترا

برای سامع

برای لیلا

امروز روز تولد آقای ادب وبزرگواریست  خداوند رو قسم می دم به بزرگواری این مرد که کمک  کنه  عاقبت ما ختم به خیر بشه و کمک کنه ما با دیدی بازتر به زندگی نگاه کنیم و همیشه یادمون باشه که خداوندی بالای سر ماست که هیچ کس ا زش  طلب نداره  و اون با دست مهربون خودش به ما روزی میده و منتظر کارهای ما نمی مونه  زندگی هر چی باشه چه شاد چه غم چه بد چه خوب در حال گذره کام تلخمون هیچ کمکی به گذشت آهسته تر یا تند تر اون نمی کنه  فرصت بدی کردن همیشه مهیاست چون ذاتمون هم رو به بدی داره و بدی کردن آسون تر هم هست اما خوب بودن مهربان بودن و خوبی کرد ن همیشه فرصت دست نمی ده پس الان شرو ع کنیم تمرین کنیم خوب باشیم نشد هم نشد اما سعی خودمون رو بکنیم  اینهارو به خودم دارم می گم با اونهایی که من در رابطه ام همشون از این موانع مدتهاست که گذشتن

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط خاک  | 

 

((امید))
دندان بر جگر بگذار...!
اگرچه کوهستان‌ها را صخره به صخره
با خون شکوفه شسته‌اند،
اما رنگین‌کمان‌های بسیاری
بر پیچ‌وتاب رود بزرگ
پل خواهند زد.
حوصله کن مجروح من
مجروح خارزار بی‌چلچله!
این طور هم نمی‌ماند
که علف در دهان داس بمیرد و
باد برای خودش
هی به هوچی و هلهله.
من به تو قول می‌دهم
بهارزایی هزار خرداد خوش‌خبر
از جانپناه امید و ستاره درپی است.
دندان بر جگر بگذار آهو...
آهوی پا به‌زای [...:]
صیاد سایه گریز نیز نمی‌داند
سرانجام در برکه تاریک
به تنهایی خود شلیک خواهد کرد،
اما تو باز
برای نجات همان سنگ‌انداز،
هم با چراغ ماه و مرهم شفا
بازخواهی گشت.
بازگرد.
دارد دیر می‌شود

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

 

 

خدمت لیلای عزیز و سامع دوردانه عرض سلام ادب احترام دارم همچنان ارادت ثابت است

میلاد امام اول را به شما دوستان خوب و همه ی کسانی که سر می زنند تبریک عرض می کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط خاک  | 

  

 

گفتند هیچ مگو که همه برادریم

من یوسفم که است که با من برادر است؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 5:21 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

 روستایی هستیم واز این هم اصلا احساس شرمندگی نمی کنیم بیشتر اوقات فصل تابستان که همه از گرما فراریند ما از اول صبح تا یک یک جدید نه ها یک قدیم تا زانو توی گل هستیم محصولمون خوبه شکر خدا  مصیبتمون بعد از برداشته هر سال تا برداشت که زحمتهای بیشماری داره همه چیز به روال عادی و تکراری سال های قبله اما بعد از برداشته که مصیبت آیا ها واگر ها واما ها بیچاره مان می کنه  فکر می کنم میبینم این هم تکراریه مثل سال قبل

تا حالا طعم از ۶ صبح تا یک یک قدیم ها توی باغ چایی که ارتفاع بوته هاش تا بلای کمر آدماست رو چشیدی البته خمباشی ها و دوتا دستت دایم در حال کار کردن و عقب جلو رفتن باشه ها  می دونم فکرش رو نمی تونی بکنی  من تعجبم این جماعت کشاورز چرا در همون حال هم لبخند بر لب دارند حتی تو همون حال هم از او ضاع سیاسی کشور که هیچ وقت به نفعشون هم نبوده گب می زنند

لذت چیدن خیار رو اول صبح بعید می دونم چشیده باشید یک زنبل در عرض نیم ساعت به درک که تو بازار خریدار نداره

بی خیال شین وقت کردم ادامه اش رو می نویسم برم ماشین خیاطی رو درست کنم  چند روز دیگه عروسیه ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

سلام . من یه جورایی تازه واردم .اما از وقتی اومدم همه متن نارو خوندم تازه کجای کاری نظراتو هم خوندم فهمیدم داشمون اهل تبعیضه میگه نظرهای خصوصی رو جواب میدم اونوقت هر چی این سامع مینیویسه رو جواب میده اصلا این سامع کیه من دارم از فضولی میترکم.
فعلا

امروز که در جادویی وبلاگم رو باز کردم با این  کامنت برخورد کردم  که در بالا نوشته شده تا اینجا رو داشته باشید که بعداادامه اش رو بنویسم

از مناظره احمدی نژاد و موسوی به این نتیجه رسیدم حتی به بهترین دوستات  هم نباید رازت رو بگی  دوتا دوست تا دوستند شاید همه چیزشون برای همه دیگه  باشه وای به روزی که با هم مشکل داشته باشند و یه جورایی دشمن بشن اونوقت میشه اونی که تو تلویزیون از دوتا شخصیت برتر کشور میشنویم ومی بینیم من معتقدم در این مناظره هر دو بازنده بودند  احمدی نژاد با افشا گریش و موسوی با سکوتش  بیچاره ملتی که این انجامش هست بعد از بیست سی سال از انقلاب اون هم به رهبری کسی که اگر رییس جمهور می شد 100 درصد آرا رو می آورد یادش بخیر

اما چرا بیچاره ملت  خدایش مثل ملت ما کجا وجود داره مهربان دلسوز کم توقع  به هر سازی زدند ما رقصیدیم تا زه امروز می بینیم تمام انتخابات ما غلط بود یا حداقل درست نبود   بگذریم این هم یه شکل تغییر قدرت باورم اینه فقط لباس ها عوض میشن وشکل آدما هنوز فقیر فقیرو غنی غنی

 اما کامنت بالا  دوست عزیزی با اسم لیلا این کامنت رو نوشتن خدمت این عزیز دوردانه عرض کنم ما خودمون هم نمی دونیم که این سامع نازنیین کیه که گاهی اوقات یادی از ما می کنه اعتقاد این جانب اینه که نود درصد تصورات ما خلاف حقیقته ما نظرمون اینه که این سامع همون کسی هست که این وبلاگ یه روزی به خاطرش ایجاد شد من از اشنایی با ایشون وخانواده نازنینش هنوز احساس افتخار می کنم  با وصف این حال چون تصور ما اینه این سامع همون شخص باشه پس صاحب اصلی این وبلاگه وحق داره هر جا دلش خواست مطالبش جواب داده بشه وما براش استثنا بزاریم از طرف دیگه چون این سامع نازنین آدرسی نمی ده که ما براش جواب بزاریم وتنها جای خوندن جوابشون متن وبلاگه پس مجبوریم جوابش رو اینجا بدیم مثل شما دوست عزیز با اسم لیلا که خواستید جریان رو بدونید چی به چیه اگر آدرسی نمی زارید جوابش رو چطور باید بدم

من همیشه تیز بودن رو دوست دارم یه سوال کوچک؟ این لیلای نازنین از کجا می دونند که داشمون داشمونه

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

 

عيب کار از جعبه تقسيم نيست ،

 سيم سيار دل ما سيم نيست

اين هم هزاران طول موجش،

 ديش احساسات ما تنظيم نيست

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

 

کعبه يک سنگ نشان است که ره گم نکني

 حاجي احرام دگر بند ببين يار کجاست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

 

از پس پرده نگاه کن،مثل شطرنجه زمونه
هرکسی مثل یه مهره،توی این بازی میمونه
یکی مثل ما پیاده،یکی صد سال سواره
یه نفر خونه بدوش و یکی چنتا قلعه داره

یه طرف همه سیاه و ، یه طرف همه سفیدن
روبروی هم یه عمره،مارو دارن بازی میدن

اونا که اول بازی،توی خونه ی تو و من
پیش پای اسب دشمن اون همه سرباز رو چیدن
ببین امروز هم توبازی،میون شاه و وزیرن
هنوزم بدون حرکت،پشت ما سنگرمیگیرن

تخت و تاج شاه دیروز، در قلعشون نمیشه
به خیالشون که این تاج،سرشون تا همیشه،
یادشون رفته که اون شاه،که به صد مهره نمیباخت،
تاجو از سرش تو میدون،لشکر پیاده انداخت،
اون که مارو بازی میده، اونه که مهره رو چیده،
اون که نه شاه نه سرباز،نه سیاهه نه سفیده


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

 

 

 از جمله ی رفتگان این راه  دراز

باز آمده ای کو که به ما گوید راز

هان بر سر این دو راهه از روی نیاز

چیزی مگذارید که نمی آیید  باز

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

 

 

گویند  که سنگ لعل شود در مقام صبر

 

                    آری شود ولی به خون جگر شود

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

دو فرشته مسافر برای گذراندن شب در خانه یک ثروتمند فرود آمدند.

 این خانواده رفتار مناسبی نداشتند و دو فرشته را به اتاق مجلل

مهمانانشان راه ندادند، بلکه زیر زمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند .

فرشته پیرتر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد.

 وقتی فرشته جوان تر از او پرسید چرا چنین کاری کردی ؟

او پاسخ داد: جوان «همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند»

شب بعد این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند.

 بعد از خوردن غذای مختصری که آنها داشتند، زن و مرد فقیر تخت خود

را برای استراحت در اختیار دو فرشته گذاشتند .

صبح روز بعد فرشتگان زن و مرد فقیر را در حالیکه گریه می کردند دیدند.

 گاو آن دو که شیرش تنها وسیله امرار معاششان بود، در مزرعه مرده بود .

فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:

 چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟

 آن خانواده اولی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی،

اما این خانواده دارایی اندکی داشتند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد،

 فرشته پیرتر پاسخ داد: وقتی در زیرزمین آن خانواده ثروتمند بودیم،

دیدم در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنها بسیار بددل و حریص

 بودند شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم.

 دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم،

فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمده بود و من به جایش

آن گاو را به او دادم. جوان همانطور که گفتم: «همه امور بدان

گونه که می نمایند نیستند» و ما گاهی اوقات خیلی دیر به این

نکته پی می بریم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط خاک  |