تبليغاتX
زلف یار

زلف یار

صلی الله علیک یا ابا عبداله

برای لیلا

کسی که به بوی یاس عادتش دادندجهنم جاش نیست وقتی خاک آتش نذری اش امام حسین مردم میبره بهشت ....نه نه تعهد می کنم شما هم نصیبتان شفاعت امام حسین هست کسی که یاد خدا کنه حتما اول خدا یادی ازش کرده باشه تا صف بزرگ یادت بیارم که چی گفته بودم وچه تعهد دادم
یادتون همیشه مهمان ماست شما سخت می گیرید یادتون مهربانه
از حسینی که برایمان ساختند باید بگذریم حسینی تازه باید بسازیم حسینی که اب و خاک جا علت قیامش نیست
سلام
گمان خوبت نشانه خوبی خودتان هست و گرنه من هر چی در خودم نگاه می کنم چیز با ارزشی که به گمان خوب شما منتهی بشه نمی بینم شما همیشه لطف داشتید من ارزش این هم تعریف رو ندارم بی ارزش بی مقدار و روسیاه بگذریم اما... دلتنگی
نمی دونم چرا اینطور هستید البته خوب طبیعی هست گاهی پیش میاد اگر کاری از دست ما بر میاد بگید کوتاهی نمی کنیم به هر حال همیشه یادتون باشه که میگن اگر می خواهید اهل آسمون به شما رحم کنن به اهل زمین رحم کنید اگر می خواهید خداوند به شما سخت نگیره به بنده های خدا سخت نگیرید .خداوند هیچ چیز رو با ارزش تر از جان آدمی نمی دونه اما همین خداوند قسم خورده که شما رو در دنیای فرستادم جز گرفتاری و رنج و مصیبت نیست یعنی اگر غیر این باشه سرنوشت آدم خدایی نیست پس به خودتون سخت نگیرید هیچ چیز دنیا ارزش غصه خوردن نداره ویادتون باشه دل به روابط و پیوند های میون آدما خوش نکنید که خیلی سست وبی بنیاد آدما به کوچکترین اشتباهی تمام خوبی های هم رو فراموش می کنند بیشتر اوقات نیازهاست که آدم هارو کنار هم نگه می داره
اما وبلاگ ، هزار وعده خوبان یکی وفا نکند هزار بار چنین آزموده ایم ما
از پیامتان خیلی خوشحال شدم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط خاک  | 

اونچه که می خونید یه داستان نیست یه حقیقته که برای یکی از بهترین دوستای من اتفاق افتاده . چه چیز باعث شده این مطلب رو اینجا بنویسم نمی دونم اما احساس دین می کنم به این دوست بسیار عزیزم

چندسال قبل از جنگ تحمیلی یه مرد جوان ماموریتی پیدا می کنه وقرار میشه تو اون ماموریت از یسری از نقاط مرزی ایران وعراق بازدید کنه و یه گزارش کامل از او نقاط تهیه کنه اون مرد که بعد از این اسمش رو علی ذکر می کنم در یکی از روزهای برفی درحالی که با چند نفر در حال تهیه گزارش بود از دسته ی همراهانش جدا میشه و کم کم مسیر برگشت رو گم می کنه بعد از ساعتها پیاده روی چشمش به گله ای از گرگها می افته وقتی نزدیگتر میشه دختری رو روی درختی می بینه که گرگ ها پاینش به انتظار نشسته بودن با شلیک اولین گلوله و مردن اولین گرگ ..... دخترکه بعد از این اسمش رو فاطمه ذکر می کنم از مرگ حتمی نجات پیدا می کنه و چون راه رو بلد بود جان هر دونفر نجات پیدا می کنه تحویل دختر به خانواده باعث جرقه ای از آشنایی و بعد ها ازدواج این دونفر میشه ..... چند سال بعد حاصل ازدواج این دو نفر دوتا پسر میشه که اسمشون رو می زارند عباد و عماد علی در یکی از پست های حساس مملکتی مشغول بکار میشه و فاطمه نیز در چند پله پایین تر در همون شغل شرو ع بکار می کنه تحصیلات هر دو در رشته مهندسی کشاورزی بوده و این ادامه پیدا می کنه تا سال سوم جنگ که علی اسیر میشه و فقط پنج روز بعد تمام خانواده فاطمه در بمباران می میرند .فاطمه می ماند با بچه ها و این حادثه باعث میشه اونها به زادگاه علی بیان و پیش پدر بزرگ بچه ها زندگی کنند سیل حمایت ها ی دولتی و به به وچه چه ها برای مدتی باعث میشه عمق مصیبت معلوم نشه اما کم کم حادثه زوایای دیگری از خودش رو نشون می ده مصیبت ها از روزی شروع میشه که خبر میارند که علی به کشور خیانت کرده وتما اطلاعات جنک رو در اختیار عراقی ها گذاشته جلوی دو عملیات بزرگ گرفته میشه و بلایی که نباید سر خانواده ی او میا مد میاد فاطمه مورد بی مهری نهاد های دولتی قرار میگیره کاروش رو با گرفتن مرخصی بدون حثقوق از دست میده و یکسال بعد پدر شوهرش هم از دنیا میره وزندگی در نهایت سختی براشون میگذاره اما هنوز از سال تازه چند روزی نگذشته بود که خبری مثل بمب در جبهه ها منفجر میشه علی به اسیری کمک میکنه که از اسارت فرار کنه و تمام نقشهایی که از نقاط حساس مرز داشته در اختیار اون می زاره و اون اسیر خودش رو به ایرانی ها میرسونه . و وقتی رشادت های علی رو بازگو می که جز شرمندگی برای دوستان و کسانی که اینقدر خانوادشو مورد بی مهری قرار داده بودند چیزی نمی مونه ورق برمی گرده عملیاتی بزرگ صورت می گیره همه مدیون اطلاعات کلیدی بوده که علی داده بود یکسال بعد علی شهید مشه زیر شکنجه عراقی ها و هیچ وقت نمی فهمه که سر خانواده اش در اون دوران چی آمده حالا سالها از جنگ گذشته بود فاطمه به درجات بزرگی از ترقی ذر کارش رسیده بود و برای خودش کسی بود با نفوذ با قدر ت و ..... بچه هادر سایه مادر بزرگ شده بودند و به تحصیلات عالیه رسیده بودند عباد مهندسی کشاورزی می خوند و عماد تربیت بدنی البته اونقدر سر شناس بودد که اگر درس هم نمی خوندند مشکلی نبود سال نو داشت فرا می رسید که از اداره ثبت اسناد به فاطمه زنگ می زنند وقتی او از سفر چند روزه اش از زادگاهش برگشته بود شاید کمتر کسی بود که باور کنه او وخانواده اش یکی از ثروتمند ترین مردم شهرشون هستد پدر فاطمه تمام زندگیش رو بنام دخترش کرده بود اما وکیلی که کار وکالت به اون سپرده شده بود سالها به خارج رفته بود وبعد از برگشت اولین کاری که کرده بود این بود که دنبال فاطمه بگرده از این طرف تمام زندگی پدر علی به بچه ها رسیده بودو ازاون طرف تمام زندگی پدر فاطمه و خواهر برادرهاش به فاطمه همیشه می گن خوشی ها دوامشون کمه اما غم ها دوامشون زیاد زندگی برگشته بود به خوشی های پشت سر هم سوال بر انگیز شده بود این هه ثروت چرا یهو به دامان این خانواده آمده بود خانواده ای که تقریبا نیاری به مال و دارایی نداشتند و از نظر اعتبا رو شهرت در سطح بالایی بودند عباد د ررشته کشاورزی درس خونده بود و تمام هم و غمش را گذاشته بود برای پرورش سیب او تقریبا همه جای ایران رادنبال سیب گشته بود تمام مراگز پروشر سیب رو دیده بود و به خیلی از باغات سیب سر کشیده بود و سیب اونو به خیلی ها پیوند داده بود سیب کم کم داشت کار خودش رو می کرد عماد د ررشته تربیت بدنی درس خونده بود علاقه ای به درس و پول و ثروت و..... نداشت تمام کارش شده بود ورزش و سر به سر گذاشتن دختر مردم و فاطمه مادر خانواده بیشتر اوقات سر کار بود و کم کم بنیادخانواده داشت از هم متزلزل می شد بچه ها برای مادرشون ارزش زیاد قائل بودند و مادر هم جونش به بچه بسته بود هر کس برای خودش خونه ای داشت هر کس برای خودش کاری کار به جایی رسیده بود که اونها گاهی اوقات یک هفته همدیگر ور نمی دیدند اما هر وقت که مشکلی پیش می امد هه در آن وا حد آماده می شدند و از حال هم با خبر می شدند دریکی از سفر های فاطمه به آذربایجان عیاد هم با اون همسفر شد او دنبال کارها ی خودش بود ومادر هم دنبال کارهای خودش از چند باغ سیب دیدن کرد به چند نفر از بزرگان سر زد و د باره ی درخت سیب اطلاعات ارزشمندی جمع کرد سفر پر باری بود این سفری بود که بعد از اون عباد فقط فرصت کرد یک بار دیگر به آآذربایجان بره و دیگر هرگز موافق شد این کارو بکنه کارهاش زیاد بود کارخانه ی تاسیس کرده بود و تولید لوازم کشاورزی میکرد دام داری و پرورش مرغ واسب از کارهای دیگرش بود تازگی برای ساخت یه کارخانه دیگر رایزنی های با مسئولین کرده بود در این میان به پدرش هم درجه های نظامی متفاوتی داده بودند و همه ی اینها به اعتبار این خانواده افزوده بود در سفری که مادر وپسر با هم داشتند دربین راه صحبت از ازدواج شده بود و عباد شدیدن از این حرف مادر خنده اش گرفته بود اون در زندگی به همه چیز فکر کرده بود الا ازدواج سنی نداشت وبعدش هم فرصتی...... ظاهرا دختر عموی او که اون هم دختر تحصل کرده ای بود رو براش در نظر گرفته بودند مریم دختر خوبی بود اونها خیلی با هم رفت و آمد داشتند و تقریبا براشون حکم یه خواهر و داشت همدیگر رو زیاد می دید ن وگاهی اوقات به هر بها نه ای با هم بیرون می رفتند پدر مریم زمین زیادی داشت مثل پدر علی اما زمین بی ارزشی بود با افتاد نقشهی راه آهن و اتوبان به داخل زمینهاشون اونه به ثروت بزرگی رسیده بودند اون ها از سرمیدارهای شهر بودعباد و مریم با این هم نزدیکی به هم تنها چیزی که هر گز به فکر شان خطور نمی کرد عاشقی بود حرف ها کم کم کارخودش روکرد و عمو مهمانی ترتیب داد و در اون مهمانی صراحتن اعلام کرد که دوست داره این دو خانواده با هم وصلت کنند اون شب حال عباد بد شد طوری که هه فهمیدند اولین نشانه از یک بیماری مرموز عباد چیزی بروی خودش نیاورد و اما گاهی اوقات علایمی ظاهر می شد که براش آَشنآ نبود مادر برای پسرش هجور دکتر و آزمایش ترتیب داد آزمایش ها ی فراوان ... اماجواب نا امید کننده ای به خانواده داده شد عباد مریض بود یه مریضی مهلک اون سرطان داشت اولین علایم از بلای آسمانی داشت بعد از مدتها خوشی خودش رو شون می دادد از دست کسی کاری بر نمی آمد این یک طرف ماجرا بود یک روز که همه خونه بودند زنگ موبایل فاطمه بصدا در اومد بچه ها هرگز عادت نداشتند که در کار هم دیگر سرک بکشند عباد گوشی رو برداشت و کسی پشت تلفن گفت سلام عزیزم تمام دنیا بر سر عباد کوفته شده بود عزیزم کلمه ای نا آشنا بود که کسی جرات گفتن به مادرش رو پیدا کرده بودمگر در محیط خانه که اگر غیر از این سه نفر به همدیگر می گفتند حسی غریب به پسر بزرگ خانواده دست داد حسی که می گفت خبر هایی هست اون در شهر نفوذ زیادی داشت اما مادر نفوذش خیلی بیشتر بود کوچکترین اشتباه از او ممکن بود به پیوند خانواده آسیب برسونه اما عباد آروم و قرار نداشت از تمام نفوذش استفاد کرد دوستهایی که او به آنها کمک کرده بود الان باعث تلافی می کردند خبر دردناک بود فاطمه با کسی در گیر بود و تا ازدواج هم پیش رفته بود رو به روی عکس با با که قرا رگرفت های های گریه کرد چطور مادر تونسته بود که پدر رو فراموش کنه اون هم بعد ا زاین همه مدت موضوع خیلی پیچیده تر از این حرف ها بود .... مریضی عباد باعث شد بود اون دست از خیلی کارها برداره مریم بیشتر اوقات در کنارش بود همه نمی دانستند که چه خبره فقط این چهار نفر انگار عباد به این زود یها رفتنی بود

 ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط خاک  | 


حاجیان آمدند با تعظیم

شاكر از رحمت خدای كریم

جسته از محنت و بلای حجاز

 رسته از دوزخ و عذاب الیم                                           

 آمده سوی مكه از عرفات

زده لبیك عمره از تنعم

یافته حج و كرده عمره تمام

بازگشته به سوی خانه سلیم

من شدم ساعتی به استقبال

پای در كردم برون ز حد گلیم

مرمرا در میان قافله بود

دوستی مخلص و عزیز و كریم

گفتم او را بگو كه چون رستی

زین سفر كردن به رنج و به بیم

تا ز تو باز مانده‌ام جاوید

فكرتم را ندامت است ندیدم

شاد گشتم بدان كه كردی حج

چون تو كسی نیست اندر این اقلیم

بازگو تا چگونه داشته‌ای

حرمت آن بزرگوار حریم

چون همی خواستی گرفت احرام                                 

 چه نیست كردی اندر آن تحریم

جمله بر خود حرام كرده بدی

هر چه مادون كردگار قدیم

گفت نی گفتمش زدی لبیك

از سر علم و از سر تعظیم

می‌شنیدی ندای حق و جواب

باز دادی چنان كه داد كلیم

گفت نی گفتمش چو در عرفات                                     

 ایستادی و یافتی تقدیم

به تو از معرفت رسید نسیم                          

عارف حق شدی و منكر خویش                               

گفت نی گفتمش چو می‌كشتی

گوسفند از پی یسیر و یتیم

قرب خود دیدی اول و كردی                                           

قتل و قربان نفس شوم لئیم

گفت نی گفتمش چو می‌رفتی                                      

در حرم همچو اهل كهف و رقیم

ایمن از شر نفس خود بودی                                           

و ز غم فرقت و عذاب جحیم

گفت نی گفتمش چو سنگ جمار

همی انداختی به دیو رجیم

از خود انداختی برون یكسر

همه عادات و فعل‌های ذمیم

گفت نی گفتمش به وقت طواف                                     

كه دویدی به هر وله چو ظلیم

از طواف همه ملائكتان                                                  

یاد كردی به گرد عرش عظیم

گفت نی گفتمش چو كردی سعی                                  

 از صفا سوی مروه بر تقسیم

دیدی اندر صفای خو كونین                                             

شد دلت فارغ از جحیم و نعیم

گفت نی گفتمش چو گشتی باز                                     

مانده از هجر كعبه بر دل ریم

كردی آنجا به گور مر خود را                                            

هم چنان كنون كه گشته رمیم 

گفت از این باب هر چه گویی تو                                      

من ندانسته‌ام صحیح و سقیم

گفتم ای دوست پس نكردی حج                                    

نشدی در مقام محو، مقیم

رفته‌ای مكه دیده، آمده باز                                             

محنت بادیه خریده به سیم

گر تو خواهی كه حج كنی پس از این                               

 این چنین كن كه كردمت تعلیم

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

.......و عقب خوشبختی پرسه می‌زنی. با دیپلم ،با مدرک، با پول، با شوهر. با این چیزها آدم خوشبخت نمی‌شود. باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور، خوشبختی به‌آدم چشمک بزند ببین، من علیل هستم. شاید هم سل دارم نمی‌دانم، در هرصورت بیمار و علیل هستم. مادرم مرا در اطاق کوچکی ته‌باغ به‌طوری که صاحبخانه شیون او را نشنود به‌دنیا آورده. در آن اطاق پر از نم، بیمارپرورده شده‌ام. خودم می‌دانم که عمر من زیاد طولانی نیست چندسال دیگر بیشتر زندگی نخواهم کرد. اما خوشبخت هستم. برای من یقین است که کاری که انجام می‌دهم، در عرض ده‌سال دیگر اقلأ صد بچهٔ مسلول نجات پیدا خواهند کرد. این مرا خوشبخت می‌کند این لذتی است که از مبارزه نصیب من می‌شود.» از این ولنگاری که بدان مبتلا شده‌ای دست بردار، درد ناکامی را تحمل کن تا.....
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط خاک  | 

زيبايي فقط در چشمهاي زن نبود . اما آنچه در نگاه اول ، مرد را واله كرد ، فقط چشمهاي زن بود . قد بلند و كشيده ، اندام موزون ، پوست سفيد و لطيف ، صورت خوش تركيب ، بيني متناسب و لب و دهان مليح ، هيچكدام توجه مرد را جلب نكرد . فقط برق چشمها بود كه مرد را گرفت، زانوهايش را سست كرد و او را كنار كوچه نشاند . زن در چشم به هم زدني گذشت و فقط تصوير دو چشم بود كه همچنان در نگاه مرد باقي ماند . مرد به سختي از جا بلند شد و با زحمت خود را به در خانه مرشد رساند . اين چند قدم انگار دامنه پر نشيب و فراز كوهي بلند بود . اين كجايي بود ؟ چرا تا به حال او را نديده بود ؟ نه محله ، محله ناآشنايي بود و نه خانه ، خانه غريبه اي . طي بيست سال آمد و شد به اين خانه و محله اولين بار بود كه اين چشمها… چشم نبود انگار اين چشمها ، چشمه اي بود كه دامن هر رهگذري را تر مي كرد . اكنون مقابل در چوبي و فرسوده خانه مرشد قرار داشت . طبق معمول . هر دو لت در باز بود و خانه را پرده اي ضخيم از فضاي بيرون جدا مي كرد . مرد ، كوبه مردانه در را گرفت و به عادت دو_سه بار نواخت . صداي مرشد از داخل خانه بلند شد : بيا تو عزيز ، بيست سال است كه براي ورود به خانه خودت در مي زني . مرد دستش را در چهارچوب در تكيه داد ، دو پله ورود به هشتي را پشت سر گذاشت و وارد حياط شد . مرشد با آب پاش از حوض وسط حياط آب برمي داشت ، به باغچه ها آب مي داد و گهگاه كف حياط را هم نمدار مي كرد . مرد سلام كرد و بي خوش و بش به سمت ايوان رفت . مرشد گفت : با چهل سال سن مثل پيرمردهاي شصت هفتاد ساله قدم برمي داري . وقتي حال و روز غير عادي مرد را ديد ، آب پاش را زمين گذاشت ، دستهاي خيسش را تكان داد و گفت : نه ، مثل هميشه نيستي . مرد بر لبه ايوان نشست و به بساط سماور و چاي و ميوه اي كه مرشد در ايوان چيده بود ، خيره ماند : درست مي شوم . يك ليوان و چند دقيقه اختلاط با تو همه چيز را سامان مي دهد . مرشد ، سيني را از روي كاسه سفالي آبي رنگي برداشت و كاسه را دو دستي به سمت مرد داد : اين هم عرق بيدمشك و يخ . تا نگويي كه با هم عرق نخورديم مرد كاسه را گرفت ، تا نيمه آن را يك نفس سر كشيد و حرارت درونيش را با بازدمي عميق بيرون ريخت : سلام بر جگر عطشناك حسين . مرشد بر لبه ايوان نشست و گفت : خب ، حالا بگو كه چرا مثل هميشه نيستي . مرد گفت : هستم . مي شوم . مرشد گفت : نيستي و نمي شوي . اتفاقي غريب رخ داده است كه در تمام بيست سال گذشته بي سابقه بوده است . من هرگز تو را اينچنين آشفته و نابسامان نديدم . مرد گفت : من اگر هم بخواهم نمي توانم چيزي را از تو پنهان كنم . ولي … ولي چي ؟ راستش اول خودم بايد بفهمم كه چه بلايي سرم آمده است . خودم را جمع كنم و ذهنم را و دلم را تا ببينم … هرچه هست بريز وسط . با هم جمع مي كنيم . به آدم تيرخورده مي مانم . تيرغيب . كه آدم نمي فهمد از كجا مي آيد ، به كجا مي خورد و با آدم چه مي كند . مرشد خود را به كنار سماور كشاند : هي كه ماجرا را معماتر مي كني . مرد گفت : من معمايش نمي كنم . براي خودم معماست . پيچيده است . من چهل سال بدون زن زندگي كرده ام . بيست سالش را كه تو شاهدي . نلغزيده ام . خم به ابرو نياورده ام . به زني نگاه چپ نكرده ام . كرده ام ؟ مرشد چاي را پيش روي مرد گذاشت : لازم نيست خودت را به من معرفي كني . بهتر از خودت مي شناسمت . قصه را بگو . باور مي كني كه يك جفت چشم مرا اينچنين درمانده كرده باشد ؟ باور مي كنم . هم شهد و هم زهر چشم را چشيده ام . مي فهمم كه يك نگاه با خان و مان آدم چه مي كند . پس من ديگر چه بگويم وقتي كه توخود شناساي اين دردي ؟ كجا ؟ كي و چگونه واقعه رخ داد ؟ هم الان . همين لحظاتي پيش ، از پيچ كوچه اصلي كه گذشتم ، يك جفت چشم زنانه مرا زمين زد . كل ماجرا همين است . مرد كفشهايش را درآورد و چهارزانو ، چشم در چشم مقابل مرد نشست . چادرش چه رنگ بود ؟ نديدم . سن و سالش چقدر بود ؟ نفهميدم . قد و بالايش چگونه بود ؟ نسنجيدم . از او غير از آن دو چشم ، ديگر چه به خاطر داري ؟ هيچ . چشمها درشت نبودند ؟ چرا به گمانم . سياه نبودند ؟ چرا به گمانم . با مژگاني سياه و بلند ؟ آري ، چنان بود كه تو مي گويي . پس غم به دل راه مده . چرا ؟ مي شناسمش . از كجا ؟ مشكل حل شدني است . چگونه ؟ با وساطت من . باورم نمي شود . چند ماه ديگر باورت مي شود . تورا به خدا توضيح بده . آن زن را مي شناسم . مطلقه است . تازه از شوي خويش جدا شده .، كافيست كه تا سر آمدن عده اش تحمل كني و آنگاه او را به عقد خويش درآوري . جلب موافقتش با من . مرد از جا نيم خيز شد وبر زانو نشست . اجازه مي دهي كه پايت راببوسم ؟ مرشد او را بر زمين نشاند ، دست بر شانه اش گذاشت و گفت : خجالت بكش مرد ،‌اين كمترين وظيفه در وادي رفاقت است . ***** مرشد ، خطبه عقد را كه خواند ، دست زن را از آستين پوشيده اش گرفت ، در دستهاي مرد گذاشت و گفت : زندگيتان به كام ، خوشبخت باشيد . برقرار بمانيد . واز زن پرسيد : خيالم راحت باشد ؟ زن زير لب گفت : بله ، اميدوارم . واز مرد پرسيد : اجازه مرخصي هست ؟ مرد ، حرفي براي گفتن پيدا نكرد . از آنجا بلند شد ، مرشد را سخت در آغوش فشرد و شانه هاي او را بوسيد . وقتي مرشد بيرون رفت و زن و مرد تنها ماندند ، مرد تازه مجال پيدا كرد كه چشمها و چهره زن را خوب سياحت كند . چشمها همان چشمها بود در زير چتري از مژگان سياه ، بلند ، مرتب و پيوسته ، با يك تفاوت عظيم با آنچه كه مرد ، پيش از اين ديده بود . تفاوتي كه به هيچ روي پوشاندني و انكاركردني نبود . و آن غمي سنگين بود كه بر چشمها سايه افكنده بود . زن ، اگرچه نشسته بود ، رعنايي اش به چشم مي آمد . صورتي نه گرد و نه چندان كشيده داشت با پوستي سفيد كه لطافتش از فاصله اي كه مرد نشسته بود بي نياز به هيچ تماسي محسوس بود . همه اجزا صورت زن انگار كه با دقت و وسواس كم نظير طراحي شده بود ، چشم و ابرو ، دماغ ، ولبها ، چانه و حتي طرز قرار گرفتن چند رشته مويي كه از زير شال آبي رنگ زن بيرون خزيده بود و بر گونه ها نشسته بود . اجزاء صورت اگرچه همگي زيبا بودند ، اما هيچكدام بازار چشمها را كساد نمي كردند . انگار ماموريت داشتند كه بر تجلي بيشتر چشمها بيافزايند . اما اين سايه سنگين غم " غمي كه در چشمها ونگاه زن بود ، همه زيباييها را تحت الشعاع قرار مي داد . زن اگرچه هنوز نگاه از زمين و دستهاي به هم پيوسته خود برنداشته بود ، و چه ظريف و كشيده و خوش تركيب بود اين دستها اما غم و اندوهي كه در درياي چشمها موج مي زد ، فضاي اتاق را متاثر مي كرد . مرد گفت : انگار راضي نبوديد به اين وصلت . زن زير لب پاسخ داد : راضي شدم . مرد گفت : ولي دلتان هنوز راضي نيست . زن گفت : دل من چه كاره است ؟ چيزي كه شما را مجذوب كرد چشمهاي من بود كه اينك در اختيار شماست . مرد گفت : جوري حرف مي زنيد كه انگار به اسيري آمده ايد . زن گفت : من به اختيار خودم آمدم . مرد گفت : مرشد گفته بود كه موافقتتان را جلب مي كند . من دوست ندارم... زن حرفش را بريد : يقين كنيد كه بي موافقت من اين كار شكل نمي گرفت . مرد گفت : ولي احساسم به من مي گويد كه يك جاي كار گير دارد . نمي از اشك در چشمهاي زن نشست و با بغضي نهفته و خفيف گفت : نمي توانيد ادعا كنيد كه من اظهار نارضايتي كرده ام . مرد با تعجب پرسيد : ادعا ؟ در مقابل چه كسي ؟ زن احساس كرد كه حرف بيجايي زده است . سعي كرد كه جبران كند ، با لبخندي ساختگي گفت : چيزي را چند ماه پيش آرزو كرده ايد ،‌والان به آن رسيده ايد . به دنبال كشف چيز ديگري نباشيد . مرد كلافه از جا بلند شد . اينطور نيست . من كه مجسمه نمي خواستم . زن با تضرع و التماس گفت : من مجسمه نيستم . قول مي دهم كه نباشم . مرا برنگردانيد . مرد پرسيد : به كجا ؟ زن سكوت كرد . مرد دوباره پرسيد : گفتم به كجا ؟ زن همچنان با بغض گفت : من قول داده ام كه پيشتان بمانم . و مي مانم . تا هروقت كه دل شما‌بخواهد . مرد گفت : پس دل خودت چي ؟ زن گفت : به دل من كار نداشته باشيد . مرد ، پشت به زن نشست و گفت : تا نفهمم كه پشت اين ماجرا چه خبر است ، نگاهتان نمي كنم . زن ، ناگهان بغضش تركيد و صداي گريه اش فضاي خانه را پر كرد . مرد همچنان پشت به زن ودر سكوتي حيرت آور نشسته بود . زن در ميان گريه گفت : اگر بگويم قول مي دهيد كه نگاهتان را از من نگيريد . بغض بر گلوي مرد چنگ انداخت . زير لب گفت قول مي دهم . زن گفت : وبه مرشد چيزي نگويد ؟ مرد با ترديد و حيرت گفت : قول مي دهم . زن گفت : من زن مرشد بودم آن وقت كه شما مرا در پيچ كوچه ديديد . مرد بي اختيار صيهه اي از عمق گلو كشيد : نه ، اين غير ممكن است . زن ادامه داد : اما فقط زنش نبودم . عاشق و معشوقش بودم ، مريدش بودم و... هستم . بيشتر از سابق مرد فرياد زد : بقيه اش را نمي خواهم بشنوم . زن اما ادامه داد : مرشد وقتي ديد كه شما گرفتار من شده ايد ، همان روز بعد از رفتن شما طلاقم داد ، تا حق رفاقتش را ادا كند . بغض مرد تركيد و صداي گريه سنگين و مردانه اش بر صداي گريه زن ، سايه انداخت . فضاي اتاق از ضجه و مويه انباشته شد . زن در ميان هق هق گريه گفت : چه عذابي كشيديم هردوي ما درين چند روز . و مرد در ميان هق هق گريه گفت : فكر مي كردم عذاب را فقط من مي كشم در حسرت و فراق آن چشمها . زن گفت : من گريه نمي كردم كه جگر مرشد را آتش نزنم و مرشد به من نگاه نمي كرد تا پايش نلغزد در جاده اين تصميم . مرد همچنان كه پشت به زن داشت ، آرام دست در جيب برد و چاقوي قلم تراشش را بيرون آورد . زن دست مرد و بيرون آوردن چاقو را ديد و هولي غريب در دلش افتاد . مرد شانه هايش از گريه مي لرزيد ، چاقو را باز كرد و تيغه بران و درخشان آن را به سمت صورت خودش برد . زن احساس كرد كه مرد مي خواهد تيزي درخشش چاقو را از نزديك ببيند و نفهميد كه چرا . ناگهان صداي گريه مرد سخت تر از پيش درفضا طنين انداخت . زن ، حركت و جابجايي مرد را ديد و خطي كه ناگهان با نوك چاقو بر چشمهايش كشيد و خوني كه از گوشه چشمش جاري شد . زن از وحشت جيغ كشيد و چشمهاي خود را گرفت . مرد گفت : به مرشد بگو اين جزاي كسي است كه به ناموس رفيقش چشم بدوزد . زن احساس كرد كه با اين وضع ، ابدا روي ديدن مرشد را ندارد . ياد قول خودش به مرشد افتاد و ياد قول مرد به او . همچنان با چشمهاي بسته گفت : شما به من قول داديد... مرد گفت : قول دادم كه نگاهم را از شما نگيرم . نمي گيرم . اين نگاه من است تقديم به شما و مرشد زن در چشم به هم زدني از پيچ كوچه گذشت و فقط تصوير دو چشم بود كه همچنان در نگاه مرد باقي ماند . مرد ، راه آمده را بازگشت و ترجيح داد كه مرشد چشم انتظار بماند تا وقوع حادثه اي شرم آگين را از چشمهاي او بخواند . نوشته استاد : سيد مهدي شجاعي
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط خاک  | 

پسرک از پدربزرگ پرسید: پدربزرگ در باره چه می نویسی؟
پدربزرگ پاسخ داد: درباره تو پسرم،

اما مهمتر از آنچه می نويسم، مدادی است که با آن می نويسم!

می خواهم وقتی بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوی.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصی در آن نديد:
- اما اين هم مثل بقيه مداد هايی است که ديده ام.
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی،

در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دست بياوری برای تمام عمر به آرامش مي رسی؛
صفت اول: می توانی کارهای بزرگ انجام دهی،

اما هرگز نبايد فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند.

اين دست، خداست که هميشه تو را در مسير اراده اش حرکت می دهد.
صفت دوم: بايد گاهی از آنچه می نويسي دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی.

اين باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار،

نوکش تيزتر مي شود و اثری که از خود به جای می گذارد ظريف تر و باريک تر.

پس بدان که بايد رنج هايی را تحمل کنی که باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم: مداد هميشه اجازه می دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم.

بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدی نيست.

در واقع برای اينکه خودت را در مسير درست نگهداری، تصحیح خطا مهم است.
صفت چهارم: چوب يا شکل خارجی مداد مهم نيست،

زغالی اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمين صفت مداد:

هميشه اثری از خود به جای مي گذارد.

هر کار در زندگی ات می کنی، ردی به جای می گذارد.

پس سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشيار باشی وبدانی چه می کنی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط خاک  | 


پیری فوت کرد.
یکی از مریدانش او را در خواب دید
و از حالش در قبر جویا شد که
چه بر تو گذشت
و در جوابِ "من ربُّک ... کیست خدایت؟"
چه گفتی؟
 گفت: از من پرسیدند خدایت کیست،
 خود را به خدایم سپردم و در جواب گفتم:
 من خانه ام را عوض کردم نه خدایم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

گاهی فکر می کنم اگر خدا  اونو به من نمی داد من چکار می کردم  من دلمو توی این دنیا به چی خوش می کردم من توی این دنیا کی رو داشتم  هر چی هم آدم ی خدا رو توی این کره خاکی داشته باشه باز یه نفر می خواد که روی این خاک لعنتی با اون باشه  شاید خداوند واسه همینه که آدم و حوا رو با هم فرستاده زمین .... فردا تولذ عزیز ترین کسمه  عزیزترین عزیز ترین  عزیز ترین ....
تقدیم به نازنینم فرخ


شب از مهتاب سر میره–
 

تمام ماه تو آبه–
 شبیه عکسه یک رویاست–
 تو خوابیدی جهان خوابه–
 

زمین دور تو می گرده–
 

زمان دست تو افتاده–
 

تماشا کن سکوت تو–
 

عجب عمقی به شب داده–
 تو خواب انگار طرحی از–
 

گل و مهتاب و لبخندی
 

شب از جایی شروع می شه–

 که تو چشماتو می بندی–
 تو رو آغوش می گیرم–
 
تنم سر ریزه رویا شه–
 

جهان قد یه لالایی–
 توی آغوش من جاشه–
 

تورو آغوش می گیرم–
 

هوا تاریک تر می شه–
 خدا از دست های تو–
 به من نزدیک تر می شه–
 زمین دور تو می گرده–
 

زمان دست تو افتاده–
 

تماشا کن سکوت تو–
 
عجب عمقی به شب داده–
 

تمام خونه پر می شه–

 از این تصویر رویایی–
 

تماشا کن ، تماشا کن–
 چه بی رحمانه زیبایی


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط خاک  | 

انگار عادت بد ما به بعضی ها سرایت کرده......
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

از لا له زار که میگذرم
 بغض ترانه می شکنه
 تو عمق سینه ام یه نفر
باز داره فریاد میزنه!
از لاله زار که می گذرم
 میشم یه بچه بلا
عاشق فیلم جفتی و!
 عاشق سیبای طلا
 از لاله زار که میگذرم
 الک و دولک یادم می یاد
 محمود سیاه نمایش
مرد کلک یادم می یاد
قصه اون کبوتری
که از رو بوم ما پرید
 قصه اون یکه بزن
تو فیلمای سیاه وسفید
 لاله زار کاش می تونستيم
 همیشه بچه بمونيم
 عمو زنجیر بافو بازم
توي کوچه هات بخونیم
 لیموناد شیشه ای دوزار
 لواشک برگی یه شاهی
 با با نون نداد نوشتن
تو دفترای کاهی
 دوباره هفت ساله میشم
  از لاله زار که میگذرم
خاطره های خط خطی
 رژه میرن تو سرم
وقت فلک کردن عشق
زار زدنای الکی
مزه آبنات کشی
طعم ادامس بادکنکی
بازی لی لی وسه قاپ
 بازی گرگم به هوا
الا کلنگ سوار شدن
چرخ و فلک تو کوچه ها
چرخ کبوترای جلد
تو آسمون پاک وصاف
دشنه لوطی محل
 که زنگ زدت توی غلاف
 از لاله زار که میگذرم
 زخمی تر از ترانه ام
تشنهی محکومیت
 یه حکم عاشقانه ام
از لاله زار که میگذرم
حسرت گوله با منه
 وقتی که دست تو میخواد
 تیر خلاصو بزنه
رفاقت خشم تو با
 ماشه ی منتظر میگه
 دستای بیصدای ما
 نمیرسن به همدیگه
 فاصله بین من و تو
همین گلوله بود و بس
 منو بزن که خسته ام
از زنده بودن تو قفس
لاله زار کاش میتونستیم
تا ابد با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره
شعر بیداری بخونیم
نارفیقانه ورق خورد
دفتر گذشته ما
 قد کشیدیم توی بن بست
با هم اما تک و تنها
از لاله زار که میگذرم
میرسه سال ما شدن
 سال نفستنگی عشق
سال زمین خوردن من
از لاله زار که میگذرم
زخمای کهنه وا میشن
دوباره کوچه ها پر از
 مردم همصدا میشن
 دوباره بوی نفت و خون
دوباره تابستون داغ
 میتینگای تک نفره
 دوباره سایه ی چماق
 وقتی همه بادبادکا
بنده حزب باد شدن
عربده های مرده باد
یک شبه زنده باد شدن
 ما توی پستوی عطش
فیلم رهایی میدیدیم
توی تئاتر زندگی
گریه مونو میدزدیدیم
 لاله زار کاش میتونستیم
 تا ابد با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره
شعر بیداری بخونیم
نارفیقانه ورق خورد
دفتر گذشته ما
قد کشیدیم توی بن بست
با هم اما تک و تنها
يغما گلرويي
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

حکايت بهلول و شيخ جنيد بغداد
 آورده‌اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او شيخ احوال بهلول را پرسيد. گفتند او مردي ديوانه است. گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند. شيخ پيش او رفت و در مقام حيرت مانده سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي (هستي)؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي. فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد مي‌كني؟ عرض كرد آري..
بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟
عرض كرد اول «بسم‌الله» مي‌گويم و از پيش خود مي‌خورم و لقمه كوچك برمي‌دارم، به طرف راست دهان مي‌گذارم و آهسته مي‌جوم و به ديگران نظر نمي‌كنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نمي‌شوم و هر لقمه كه مي‌خورم «بسم‌الله» مي‌گويم و در اول و آخر دست مي‌شويم..
بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود تو مي‌خواهي كه مرشد خلق باشي در صورتي كه هنوز طعام خوردن خود را نمي‌داني و به راه خود رفت.
مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است. خنديد و گفت سخن راست از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روان شد تا به او رسيد.
بهلول پرسيد چه كسي؟ جواب داد شيخ بغدادي كه طعام خوردن خود را نمي‌داند. بهلول فرمود آيا سخن گفتن خود را مي‌داني؟ عرض كرد آري.
بهلول پرسيد چگونه سخن مي‌گويي؟
عرض كرد سخن به قدر مي‌گويم و بي‌حساب نمي‌گويم و به قدر فهم مستمعان مي‌گويم و خلق را به خدا و رسول دعوت مي‌كنم و چندان سخن نمي‌گويم كه مردم از من ملول شوند و دقايق علوم ظاهر و باطن را رعايت مي‌كنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد.
بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمي‌داني.. پس برخاست و دامن بر شيخ افشاند و برفت.
مريدان گفتند يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟ جنيد گفت مرا با او كار است، شما نمي‌دانيد. باز به دنبال او رفت تا به او رسيد. بهلول گفت از من چه مي‌خواهي؟
تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمي‌داني، آيا آداب خوابيدن خود را مي‌داني؟ عرض كرد آري.
بهلول فرمود چگونه مي‌خوابي؟ عرض كرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب مي‌شوم، پس آنچه آداب خوابيدن كه از حضرت رسول (عليه‌السلام) رسيده بود بيان كرد. بهلول گفت فهميدم كه آداب خوابيدن را هم نمي‌داني. خواست برخيزد جنيد دامنش را بگرفت و گفت اي بهلول من هيچ نمي‌دانم، تو قربه‌الي‌الله مرا بياموز.
بهلول گفت چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم. بدانكه اينها كه تو گفتي همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال بايد و اگر حرام را صد از اينگونه آداب به جا بياوري فايده ندارد و سبب تاريكي دل شود. جنيد گفت جزاك الله خيراً! و در سخن گفتن بايد دل پاك باشد و نيت درست باشد و آن گفتن براي رضاي خداي باشد و اگر براي غرضي يا مطلب دنيا باشد يا بيهوده و هرزه بود.. هر عبارت كه بگويي آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشي بهتر و نيكوتر باشد. و در خواب كردن اين‌ها كه گفتي همه فرع است؛ اصل اين است كه در وقت خوابيدن در دل تو بغض و كينه و حسد بشري نباشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

غروب برای زیارت به جاهی رفتم رسیدم اذان می گفتند نماز خوندم وبرگشتم شب موقع خرید وقتی داشتم وارد فروشگاهی میشدم احساس کردم زیر نور لامپ فروشگاه خط سفیدی رو روی در ماشین می بینم وقتی برگشتم دیدم با چاقو کسی روی در ماشین خطی به یادگار گذاشته خیلی دلخور شدم اما کاریش نمی تونستم بکنم دیشب که وصیت امام علی (ع) رو به فرزندش می خوندم جایی نوشته بود هر کس ستمی بتو میکند توشه ای برای آخرتت اندوخته است نمی گم از دلخوریم کلا کم شد ولی خوب خیلی تاثیر گذار بود
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط خاک  | 


نگاه آهو


آهو از كجا فهميد

بايد از تو يارى خواست؟

از پناه تو بايد

سايه اى بهارى خواست؟

آهو از كجا فهميد

با تو مى شود آرام؟

با نگاه تو آهو

پيش پاى تو شد رام

تو به مهربان بودن

شهره در زمين بودى
 
مهربان فراوان بود

مهربان ترين بودى
 
مى دهى نجات از مرگ

آهوى فرارى را

مى كنى جدا از او

ترس و بيقرارى را
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

عیدتان مبارک

برای تولد امام رضا مطلبی می زارم  بعد ازظهر اگر خدا بخواد

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

اشک زبان عشق است
دکتر شریعتی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط خاک  | 


توی این ساعت شوم،
 توی این فصل کبود
 وسط تعزیه‌ی هیشکی نیست، هیشکی نبود
 توی هیر و ویر این
 جشن جنجال سکوت
کی صداتو برده
 میهن خشم آلود
خورشید تو کی برده
کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب،
شب رفته و شب اومده
خورشید تو کی برده
 کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب،
 شب رفته و شب اومده
مگه تو تقویم سکون،
ستاره تو چاه کیه
 سال روی شاخ چی
 خندق سر راه کیه بگو
 تو فال قهوه مون،
عجوزه بدخواه کیه
آفتاب لب بوم کی
 عقرب روی ماه کیه
 خورشید تو کی برده و
 کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب،
 شب رفته و شب اومده
خورشید تو کی برده و
کی سایه تو آتیش زده
 که از پی این همه شب،
 شب رفته و شب اومده
خونه از گریه پره،
کوچه از مرگ غزل
توی ویرونیه باغ،
نعش گل بغل بغل
قطره ای اشک اینجا،
 شعله‌ای آب اونجا
پاره‌ای گل اینجا،
تیکه‌ای ماه اونجا
کوچه تا کوچه هراس،
 خونه تا خونه عزا
دل به دل نفرین و
 لب به لب نعش دعا
 لشگر گل خوار رو
کی به راه انداخته
خواهر خورشید و
کی به چاه انداخته
 خورشید تو کی برده و
کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب،
شب رفته و شب اومده
خورشید تو کی برده و
 کی سایه تو آتیش زده
که از پی این همه شب،
شب رفته و شب اومده
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط خاک  | 


ياد دارم يك غروب سرد  سرد مي گذشت از توي كوچه دوره گرد
«دوره گردم، كهنه قالي مي خرم
كاسه و ظرف و سفالي مي خرم
دست دوم، جنس عالي مي خرم
گر نداري كوزه خالي مي خرم»
اشك در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی زد و بغضش شكست
«اول سال است و نان در سفره نيست
اي خدا، شكرت، ولي اين زندگيست؟!»
بوي نان تازه هوش از تن ربود
اتفاقاً مادرم هم روزه بود!!!
چهره اش ديدم كه لك برداشته
دست خوش رنگش ترك برداشته
سوختم، ديدم كه بابا پير بود
بدتر از اين، خواهرم دلگير بود
مشكل ما درد نان تنها نبود
حتم دارم خدا آنجا نبود!!!
ناگهان آواز خوب دوره گرد
پرده انديشه ام را پاره كرد
«دوره گردم، كهنه قالي مي خرم
كاسه و ظرف و سفالي مي خرم
دست دوم، جنس عالي مي خرم
گر نداري، كوزه خالي مي خرم»
خواهرم بيرون دويد بي روسری
  «آي آقا! سفره خالي مي خري ...؟
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط خاک  | 

شاید یکی از دلایل بزرگ  نرسیدن های تاریخی دو انسان  به هم  نگفتن مکنونات قلبی باشد همیشه اونهایی که با رمزو نشانه ها آشنا هستند در برخورد با چنین مشکلی موافق ترند

من چطور می تونم بگم این شعر رو برای خاطر نازنین کی در اینجا نوشتم  که اون متوجه بشه جز اینکه رمزی بزارم که اون هم با این رمز آشنا باشه

همیشه برای نازنین هاتون رمز های بزارید که اگر یه وقت نتونستید حرفی رو بهش بزنید رمز ها کارتون رو آسون کنه اینطور نیست  لیلا خانم

چرا نمیکشد مرا خدای چشمهای تو

میان آب و آتشم برای چشمهای تو

قسم به ساحت غزل،دقیقه ای هزار بار

دلم عجیب می کند هوای چشمهای تو

چقدر با ستاره ها به لحن آب و آینه

شبانه حرف می زنم به جای چشمهای تو

از آن شبی که دیدمت،همان یکی دو قرن پیش

نشسته ام کنار دل ،به پای چشمهای تو

سکوت گاه گاه تو ،مرا شکنجه می دهد

خدا کند که بشنوم صدای چشمهای تو

اگر چه شرم میکنم بگویمت که شاعرم

ولی تمام این غزل فدای چشمهای تو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط خاک  | 

 

گناه کردی بیا می بخشمت

 

گفتم که غفارم

 

تو با خود دشمنی کردی

 

 ولی من دوستت دارم

 

اگر من با تو بد  ببو دم

 

 تو را دعوت نمیکردم

 

گشودم در که

 

 بر گردی

 

 ببینی لطف بسیارم

 

 تو مهمان عزیز ی بر منو

 

 من میزبان تو

 

چگونه میهمان نومید برگردد زدربارم

 

 زبستر

 

 نیمه شب

 

 بر خیزو اشکی ریز بر دامن

 

که با اشک شبت

 

خاموش گرد شعله نارم

 

تو آن  عبدی

 

که در گرداب  جرم و معصیت  غرقی

 

 من آن ربم

 

که باشد دم به دم  لطف و کرم کارم

 

 بجز نومیدی از عفوم

 

ببخشم هر گناهی را

 

 امید آور امید آور

 

 که ازیاس بیزارم

 

 عذاب و عفو باشد

 

 هر دو تحت اختیار من

 

 تو خواب  و من

 

 زلطف و مرحمت پیوسته بیدارم

 

به بازار محبت اشک باشد بهترین کالا

 

که هر یک قطره را

 

 با یک نم  رحمت خریدارم

 

 اگر فردا بپرسند از تو ای............ چه آ وردی

 

 بگو دست تهی

 

 اما محب آل اطهارم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

 

 

باز هم طلوع ماه را عشق است

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

 

من سالهاست بعد از اینکه فهمیدم چقدر با آدم بودن فاصله دارم  چند تصمیم بزرگ گرفتم اول اینکه دنبال آدما بگردم (آدم ) دوم اینکه سعی کنم آدم بشم  سوم اینکه از هرکه نفس حقی داره التماس کنم برا آدم شدنم دعا کنه  هنوز بر اون عهد ها موندم

من معتقدم از دیو دد ملول شدن اشکال نداره اما اگر نا امید بشیم  از اینکه یه روزی خدا وند یه آدم به  ما نشون بده اشکال داره

میگم شاید اشکال از نوع جستجوی ماست  حکایت اون بنده خداییست که دنبال حضرت مهدی میگشت

من میگم آدم آدم های خوب آدم های با ارزش همین ها هستند که ما با هاشون  در ارتباطیم من می گم سادات آدمه همون آدم که من دنبالش می گردم من می گم حکیمه آدمه من میگم ستاره آدم من میگم فائقه آدمه من میگم .....

اینها اون آدم هایی هستند که وقتی از دیو و دد ملول میشم می تونم به بودنشون به اینکه دوستشون دارم به اینکه محرم من هستند به اینکه به من اعتماد دارند  بهشون تکیه کنم بهشون اعتماد کنم بهشون ببالم و داد بزنم من آدم پیدا کردم خدا سر راه من هم آدم گذاشته

من قدرشون رو می دونم  و ازشون آدم بودن رو یاد می گیرم و میگم اگر از آدم بودن خالیم کمم ایراد از خودمه ایراد از مقدار جذبمه

خدارو شکر می کنم به خاطر دادن چنین سرمایه های انسانی بزرگی  که بهم داده

اینها ارزش های زندگی هستند وگرنه پول و مال و جا و ....... به ثانیه ای بنده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

 

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو
میسر نمی‌شود ما را
گرفتم آتش پنهان خبر نمی‌داری
نگاه می‌نکنی آب چشم پیدا را
هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

 

احتمالا روباه‌ها و کلاغ‌های زیادی، همین الان که شما دارید این چند خط را می‌خوانید در حال گفتمان هستند. قالب‌های پنیر همان قالب‌های پنیر قدیمی است و روباه‌ها و کلاغ‌ها هم درست شبیه اعقاب خود هستند. ولی روباه قصه‌ی ما آن روز می‌خواست واقعا توبه کند. از اینهمه تکرار خسته شده بود. از اینکه در هر کجای دنیا، هر روباه سیاه یا سفیدی، هر کلاغ سیاه یا حتی سفیدی را فریب می‌دهد و می‌زند زیر آواز که: «چه سری، چه دمی، عجب پایی!» روباه با خودش فکر کرد شاید واقعا سرنوشت همین است و راهی جز این نیست. به قالب‌های پنیررنگی رنگی با مارک‌های مختلف کارخانه‌های مختلفی که توی لانه‌اش جمع کرده بود فکر کرد. نه تنها او بلکه همه روباه‌های جهان اصلا پنیر دوست نداشتند و فقط برای سرگرمی این کار را می‌کردند. اما به هر حال روباه قصه ما، یک روباه افسرده بود با وجدانی ناراحت ...

به درخت بالای سرش نگاه کرد. مثل همیشه کلاغی با قالب پنیری روی شاخه نشسته بود. با بی‌حالی سلامی کرد و خواست که رد بشود. کلاغ با گوشه منقارش، طوری که اتفاقی برای پنیر نیفتد جواب سلامش را داد و با آن صدای نخراشیده و نتراشیده که روباه هزاران بار از آن تعریف کرده بود به او گفت: ببخشید جناب روباه! شما قصد صحبت کردن درباره سرو پای من ندارید؟!
(خدایی حق بدهید به کلاغ؛ این بیچاره هم برای رساندن پیام بیداری و هشیاری ملل و دسته‌جات کلاغ‌ها، حداقل یک بار، با یک روباه افسرده که باید در می‌افتاد!)

روباه با همان حال قبلی نگاه دیگری به او کرد و با خود فکر کرد که آن کدام فیلسوف یا طبیعی‌دانی بوده است که برای اولین بار کشف کرده: «کرم از خود درخت است!»

- ببخشید من موجود سربه زیری هستم، یا لااقل از این به بعد خواهم شد و چشمم به پروپاچه دیگران نیست!

کلاغ ول کن نبود. او می‌خواست که به هر نحو ممکن پیروز شود.

- ولی جناب روباه از قدیم گفته‌اند: تو را کان روی زیبا آفریدند / برای دیده‌ی ما آفریدند!

- ای کلاغ بیچاره! ای موجود مفلوک! تا کی می‌خواهی گول ما روباه‌ها را بخوری. امروز روز شفاف‌سازی مواضع است و بهتر است به شما عرض کنم که اندام جنابعالی هیچ جذابت خاصی برای صحبت کردن ندارند!

- اما من بارها از دهان شماها شنیده‌ام که گفته‌اید: چه سری، چه دمی، عجب پایی!

- سرتان را کلاه می‌گذاشتیم، کلاغ عزیز! همین.

- باور نمی‌کنم.

- میل، میل خودتان است. اما اگر کمی عاقل باشید می‌توانید به یاد بیاورید که همین روباه سرخورده و توبه کرده چند بار سرتان را کلاه گذاشته و شما وقتی فهمیدید که پنیرتان...

- ما پنیرهای‌مان را از دست داده‌ایم، ولیکن در عوض شما از ما تعریف کرده‌اید. از ما ملت و دسته‌جات کلاغ‌ها! ما از شما روباه‌ها هم چیزهای زیادی آموخته‌ایم.

- بله کلاغ عزیز! مطمئنا. درس‌های خیلی خیلی زیاد. ولی من به خاطر خود شما و به‌خاطر دل‌سوزی و دل‌رحمی است که دارم این حرف‌ها را می‌زنم. خوب فکر کنید، آن‌دفعه را به یاد می‌آورید که خود من گفتم بیا در حمایت از فلان کاندیدا فریاد پیروزی سر دهیم؟ همان کاندیدایی که با آمدنش تمام مشکلات روباه‌ها و کلاغ‌ها حل می‌شود؟ یا آن دفعه که گفتم: تیم محبوب‌مان به کمک و حمایت نیاز دارد و وظیفه همه ماست که برای پیروزی تیم کلاغ‌ها فریاد بزنیم؟ یا همین دفعه آخر که گفتم فرهنگسرای قارقار به هر کلاغی که منقارش را ۱۸۰ درجه باز کند یک سفر دور دنیا با یکی از هواپیماهای ایلیوشین یا فوکر یا C130 به انتخاب برنده، جایزه می‌دهد؟ همه را دروغ گفتم!

- باور نمی‌کنم. چون هم کاندیدای محبوب‌مان، هم تیم محبوب‌مان پیروز شد. آن جایزه را هم یک کلاغ دیگر برد!

- ولی پنیر شما افتاد ...

- اما من امروز کلاس چهارم دبستان را تمام کرده‌ام و و درس چگونگی هم‌کلام شدن با یک روباه جنتلمن، بدون آسیب رسیدن به منافع خودم را یاد گرفته‌ام!

- شما باز هم گول ما روباه‌های بد جنس را خواهید خورد.

- غیر قابل تصور است. پس راه نجات ما چیست، ای روباه مهربان و افسرده!

- اراده و اراده و اراده عزیزم.

- و برای رسیدن به اراده چه باید کرد؟

- باید فریاد بزنی که: ما کلاغ‌های قهرمان دیگرهیچ‌گاه گول هیچ روباه پیری را نخواهیم خورد.

کلاغ هنوز به کلمه «قهرمان» نرسیده بود که شیوه هم‌کلام شدن با روباه‌های جنتلمن و افسرده را فراموش کرد و منقارش را ۱۸۰ درجه باز کرد و پنیر، پنیر بیچاره ...

عبداله مقدمی

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

 

کسی نمی‌آید...
کسی نمی‌آید از این نزدیکی‌ها
که دیگر این چشم‌ها
به دوردست دراز نشوند

کسی شبیه این کاج ِ جوان
این پنجره‌ی پرنور
این صبح بارانی


شبیه ِ قلمی که روی میز است


کسی نمی‌آید
کسی که مثل این رگ‌های متورم
خون بجوشد در خود
گرم باشد مثل تن این ِ فنچ‌ها


یا مثل برگ ساده باشد
کسی که در نوع خودش بی‌نظیر باشد


کسی نمی‌آید
شبیه کارت تبریک‌های عید
که نوشته‌شده باشد: به جان مادرم تند تند نوشتم


کسی که اتصال بدهد
گنگی نماز صبح را به رخوت عشا


کسی که تا دلت تنگ شد
آدرسی باشد که بروی و بنشینی
برابر سفره‌ای پهن


کسی که پرده را کنار بزند
و نور توزیع کند
برای ملحفه‌های چروک
برای خمیازه
و نیمه‌عریانی ِ پاهای عابران شب


کسی نمی‌آید


آخر کسی نمی‌آید که مثل موسیقی ِ دریاش
در حنجره باشد
یا صدای تبری که می‌خورد به درخت
و کوبش ِ دارکوب ِ جستجوگر کرم بر بلندای توسکا


با همین پرستوهایی که آمده‌اند
برمی‌گردیم
خانه‌مان را به دوش می‌گیریم
و برمی‌گردیم

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 7:7 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

عصر جديد

ما
در عصر احتمال بسر ميبريم
در عصر شک و شايد
در عصر پيش بيني وضع هوا
از هر طرف که باد بيايد

در عصر قاطعيت ترديد
عصر جديد
عصري که هيچ اصلي
جز اصل احتمال، يقيني نيست

اما من


بي نام تو 


       حتي 


    يک لحظه احتمال ندارم

 


چشمان تو


عين اليقين من


قطعيت نگاه تو 


            دين منست


من از تو ناگزيرم


من


بي نام ناگزير تو می‌ميرم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

 

برای همه آرزوی عاقبت بخیری دارم

برای الهام

برای علی محمد

برای الهه

برای سادات

برای نجی

برای ستاره (خواهر بسیار عزیز و دوستداشتنی من)

برای دختر روی پنجره

برای میترا

برای سامع

برای لیلا

امروز روز تولد آقای ادب وبزرگواریست  خداوند رو قسم می دم به بزرگواری این مرد که کمک  کنه  عاقبت ما ختم به خیر بشه و کمک کنه ما با دیدی بازتر به زندگی نگاه کنیم و همیشه یادمون باشه که خداوندی بالای سر ماست که هیچ کس ا زش  طلب نداره  و اون با دست مهربون خودش به ما روزی میده و منتظر کارهای ما نمی مونه  زندگی هر چی باشه چه شاد چه غم چه بد چه خوب در حال گذره کام تلخمون هیچ کمکی به گذشت آهسته تر یا تند تر اون نمی کنه  فرصت بدی کردن همیشه مهیاست چون ذاتمون هم رو به بدی داره و بدی کردن آسون تر هم هست اما خوب بودن مهربان بودن و خوبی کرد ن همیشه فرصت دست نمی ده پس الان شرو ع کنیم تمرین کنیم خوب باشیم نشد هم نشد اما سعی خودمون رو بکنیم  اینهارو به خودم دارم می گم با اونهایی که من در رابطه ام همشون از این موانع مدتهاست که گذشتن

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط خاک  | 

 

((امید))
دندان بر جگر بگذار...!
اگرچه کوهستان‌ها را صخره به صخره
با خون شکوفه شسته‌اند،
اما رنگین‌کمان‌های بسیاری
بر پیچ‌وتاب رود بزرگ
پل خواهند زد.
حوصله کن مجروح من
مجروح خارزار بی‌چلچله!
این طور هم نمی‌ماند
که علف در دهان داس بمیرد و
باد برای خودش
هی به هوچی و هلهله.
من به تو قول می‌دهم
بهارزایی هزار خرداد خوش‌خبر
از جانپناه امید و ستاره درپی است.
دندان بر جگر بگذار آهو...
آهوی پا به‌زای [...:]
صیاد سایه گریز نیز نمی‌داند
سرانجام در برکه تاریک
به تنهایی خود شلیک خواهد کرد،
اما تو باز
برای نجات همان سنگ‌انداز،
هم با چراغ ماه و مرهم شفا
بازخواهی گشت.
بازگرد.
دارد دیر می‌شود

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

 

 

خدمت لیلای عزیز و سامع دوردانه عرض سلام ادب احترام دارم همچنان ارادت ثابت است

میلاد امام اول را به شما دوستان خوب و همه ی کسانی که سر می زنند تبریک عرض می کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط خاک  | 

  

 

گفتند هیچ مگو که همه برادریم

من یوسفم که است که با من برادر است؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 5:21 بعد از ظهر  توسط خاک  | 

 روستایی هستیم واز این هم اصلا احساس شرمندگی نمی کنیم بیشتر اوقات فصل تابستان که همه از گرما فراریند ما از اول صبح تا یک یک جدید نه ها یک قدیم تا زانو توی گل هستیم محصولمون خوبه شکر خدا  مصیبتمون بعد از برداشته هر سال تا برداشت که زحمتهای بیشماری داره همه چیز به روال عادی و تکراری سال های قبله اما بعد از برداشته که مصیبت آیا ها واگر ها واما ها بیچاره مان می کنه  فکر می کنم میبینم این هم تکراریه مثل سال قبل

تا حالا طعم از ۶ صبح تا یک یک قدیم ها توی باغ چایی که ارتفاع بوته هاش تا بلای کمر آدماست رو چشیدی البته خمباشی ها و دوتا دستت دایم در حال کار کردن و عقب جلو رفتن باشه ها  می دونم فکرش رو نمی تونی بکنی  من تعجبم این جماعت کشاورز چرا در همون حال هم لبخند بر لب دارند حتی تو همون حال هم از او ضاع سیاسی کشور که هیچ وقت به نفعشون هم نبوده گب می زنند

لذت چیدن خیار رو اول صبح بعید می دونم چشیده باشید یک زنبل در عرض نیم ساعت به درک که تو بازار خریدار نداره

بی خیال شین وقت کردم ادامه اش رو می نویسم برم ماشین خیاطی رو درست کنم  چند روز دیگه عروسیه ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط خاک  |